" لا حول ولا قوة الا بالله "
عشق زندگی من با احساس من خوش صدای من
چند شب پیش وقتی داشتی شیر میخوردی یه لحظه وسط شیر خوردنت مکث کردی
و دستتو دور گردنم حلقه کردی و گفتی: دوسیت دالم
به جرات میتونم بگم زیباترین و دلنشین ترین دوستت دارمی بود که تو عمرم شنیدم
خیلی دلچسب و شیرین بود عشق من
جانی دوباره گرفتم
و به خودم بالیدم که همچین دختر با احساس و دوست داشتنی و شیرین زبونی دارم
حالا چند روزه وقتی ازت میپرسم آوا مامانو چه قدر دوست داری؟ دستای کوچولوتو از
هم باز میکنی و میگی: یه دونیاااااااااااااااااااا
وای که چقدر این حرفات شیرینه شیرین زبون من
و اینکه تازگیا از این جمله به نحو احسن و به وفور استفاده میکنی
مثلا وقتی با یکی کار داری یه چیزی میخوای یا میخوای باهات بازی کنیم دستتو میندازی دور گردن
و میگی مانی دوستیت دالم و کلی بوس بوسی میکنی یا وقتی خراب کاری میکنی واسه معذرت
خواهی اینو میگی و یا میگی مانی بی اخشید(ببخشید) مه زت(معذرت) ایخوام...
کیه که دلش نیاد تورو ببخشه خوش قلب من؟!
آوای شیرین زبونم منم یه دنیااااااااااااااااا
قد آسمونااااااااااا.کهکشونااااااااااا.ستاره هاااااااااا دوستت دارم
شاید این چند وقته به خاطر مشغله کار و ....فرصت نشده اینو بهت بگم
اما الان باید بگم که : بهترین حس و زیباترین و ناب ترین علاقه ای که ممکنه یه نفر به نفر مقابلش
داشته باشه اون حس و علاقه رو من یه جا به تو عشق زندگیم دارم
تورو با هیچی تو دنیااااااا عوض نمیکنم
و همه هستی مو به خاطرت میدم نفس من
همیشه میشنیدم که میگن عشق یه مادر به بچش زیباترین عشقه
این جمله رو درکش نمیکردم تا الان که خودم دارم این عشق زیبا رو تجربه میکنم
عشق زندگی من دوستت دارم یه دنیاااااااااااااااااااااااا
از این به بعد خاطراتتو تنها واسه خودت مینویسم دختر ماهم...
عشق من...آوای شیرین زبونم دومین ولنتاینت مبارک
![]()
امسال دومین سالی بود که ولنتاین رو با حضور گرم تو جشن گرفتیم و چقدر این جشن
با بودنت بهمون چسبید...
روز ولنتاین یک میز با کلی تدارکات که همه وسایلا و کادوها و... قرمز بود چیدم تا وقتی بابایی اومد
غافلگیرش کنم و این شب زیبا رو جشن بگیریم
همه کاکائو هارو دندون زدی...شمع هارو خاموش کردی...گلارو پرپر کردی...
کادوهارو هی با خودت اینور و اونور میکشوندی...و...........
حتی همین اذیتتات هم واسم یه دنیااااااااااااااا ارزش داره و دلم نمیاد دعوات کنم
من فدااااااااااااااااای شیطونی هات بشم دختر شیطون بلاااااااااااای من
هر دومون تیپ قرمز زدیم و موزیک ملایم گذاشتیم و خودمونو واسه اومدن بابایی آماده کردیم تا
وقتی بیاد سوپرایزش کنیم غافل از اینکه بابایی هم یه ربع دیر اومد و وقتی اومد اون مارو غافلگیر
کرد با دوتا گل قرمز و کادو با کاغذ کادوی قرمز! یکی واسه من یکی واسه تو!
فکر نمیکردم بابایی یادش باشه اما اونم مثل ما همه فکرش غافلگیر کردن ما بود
بابایی هم تیپ قرمز زد و کلی سه تایی عکس انداختیم
و بعدش هم واسه شام رفتیم فست فود بامبو البته با خاله فهیمه
خاله فهیمه هم با گل و کادو سوپرایزمون کرد.دستش درد نکنه
کلی با خاله بازی کردی و مثل همیشه همش با اون سرگرم بودی و خوش بودی
خیلی شب خوبی بود و به هرسه مون خوش گذشت...
به امید اینکه سالهای دیگه هم بتونیم جشن عشقولانه سه نفری بگیریم و این روز رو
خاطره انگیز کنیم.انشاا...
![]()
دل نوشت:
همه این روز رو واسه تنها عشقشون جشن میگیرن اما من روز عشق رو در کنار دو عشق
زندگیم که با دنیاااااااااااااااااااا عوضشون نمیکنم جشن گرفتم و از ته دلم شاد و سرمستم
که عاشق جفتتون (تو و بابایی) هستم. حاضرم همه زندگیمو بدم تا خنده رو لبهاتون بشینه
عشق کوچولوی من دوستت دارم هواااااااااااااااااااااااارتا...

سلام دردونه من...شاخه نبات من
تا الان نزدیک به دوساعت داشتم مینوشتم که شیطون خانومی اومدی با یه حرکت غافلگیرکننده
همشو پروندی و رفتی و این بار اولت نیس که پست هایی که مینویسم واست رو میپرونی...
اماااااااااااااااااااااااااااااااان از دست تو...
آخه من اونهمه حرف رو چه جوری دوباره بنویسم؟؟؟
آوای ناز و خوشکلم الان یک سال و دوماهته و هر روز بامزه تر.بزرگتر.شیطونتر. و بلاااااااتر از قبل
میشی و من و بابایی روزی هربار خدارو واسه داشتنت شکر میکنیم.
آوا جونم تو الان میتونی چند قدم راه بری و بیشترین مسافتی که طی کردی تا حالا ده قدم بوده...
اولین قدمی هم که برداشتی دقیقا اول بهمن ماه بود و تو یک سال و یک ماه و ده روزت بود.
البته روز به روز داری پیشرفت میکنی تو راه رفتن و مسافتات طولانی تر از روز قبل میشه
با هر قدمی که تو برمیداری از زمین. من هزاران بار ذوق زده میشم و شاکر خدای بزرگ میشم
که تو سالمی و میتونی راه بری و دنیای اطرافتو ببینی و کشف کنی
4تا دندون خوشکل و برفی و ریزه میزه داری(دوتا بالا.دوتا پایین) که دندون های بالاییت با در اومدنش
خیلی اذیت شدی و دقیقا یک سالگیت دراومدن.

کارهای بامزه که زیاد انجام میدی و دل مارو میبری با کارات و شیطونیات...
وقتی بابایی از بیرون و سرکار میاد تا صدای در میشنوی میگی بابا؟؟؟ بعد وقتی میبینیش
میپری بغلش و میگی: به به به( یعنی چی برام خریدی؟ خوردنی یا تنقلات) یا میبریش پیش
کمد جا کفشی و همش میگی نینی(پودر لباسشویی فیروز اونجاست و روش عکس نینی
هست و تو هم عاشقش شدی روزی 100 بار بابا رو میبری تا نشونت بده...
![]()
وقتی صدای تلفن میشنوی سریع دستتو میذاری رو گوشت و ادای منو در میاری و میگی:
اوووواووووو (یعنی الو) یا میگی: اوووووووه
وقتی موزیک شاد میشنوی سریع عکس العمل نشون میدی و میرقصی...دستاتو میبری بالا
و تکون میدی رو باسنت بالا پایین میشی و قرش میدی...دستاتو میذاری رو شکمت و شکمتو
تکون میدی(مثلا بلرزون میکنی)ههههه... و باهاش میخونی و و و و و میگی...
تو ماشین که میشینی اول بایذ ضبط رو روشن کنیم برات وگرنه غر میزنی...بعد هم هی
میرقصی و دست میزنی یا هی صداشو کم و زیاد میکنی و باز میرقصی...
میکنی و ذوق زده میشی و هی دستاتو باز و بسته میکنی انگار میخوای باد رو تو دستات
بگیری...هههههههه


وقتی رنگین کمان(برنامه کودک) پخش میشه زودی میری پای تی وی و شخصیت کارتونیش
که اسمش پنگول هست رو خیلی دوست داری و میگی:منگو...بعد یه شعر هست تو این
برنامه که میگه: شاپرکی گفت.چی گفت؟ تو گوش من گفت.چی گفت؟ یواشکی گفت چی
گفت؟ یکی یکی گفت چی گفت؟ گفت به گلا دست نزنین....نه نه نه نمیزنیم( این تیکشو
باهاش میخونی و میگی نه نه نه...)
![]()
وقتی تو تاب که میشینی همش میگی تا تا تا...

صدای جوجه و هاپو و آقا گاوه رو بلد شدی و وقتی میگم جوجه چی میگه؟
میگی:جیک جیک جیک... هاپو چی میگه؟هاپ هاپ آقا گاوه؟ مااااااااا...
بازی کلاغ پر رو بلدی و انگشتتو میذاری رو زمین میگی: پررررررر.....
متین (عروسکت) رو میگیری تو بغلت و با خودت میکشونیش لباسشو از تنش در میاری و
بهش میگی:ممین... و بوسش میکنی و یا بهش غذا میدی...

به بابایی و متین خیلی حسودیت میشه...مثلا اگه بابایی رو بغل کنم زودی دست از بازیت
میکشی و میایی بابایی رو میزنی کنار خودت میایی تو بغلم میشینی...یا اگه متین رو شیر
بدم میایی میندازیش بیرون و خودت میخوری...
وقتی میخوام بهت غذا بدم و تو بازیگوشی میکنی میگم متین بیا غذای آوارو بخور میایی پیشم
تا غذا رو میگیرم جلو دهنت میگی:نهههههه ممین(یعنی بده متین بخوره) تو زرنگ تر از منی
ناقلاااااا...

بوس دادن رو جدیدا یاد گرفتی و خیلی قشنگ بوس میکنی...اول بوس میدی (بوس صدادار)
بعد دهنتو باز میکنی...ههههههه...
![]()
وقتی زخم رو دستم یا خراشی میبینی نازی میکنی و بوسش میکنی...قربونت برم...
خودتو تو آینه نگاه میکنی و هی برای خودت شکلک در میاری و میخندی...
وقتی بخاری روشنه نزدیکش نمیری و از راه ذور میگی جیززززززز...اوووووووووووف...
عاشق دوغ . ماست سون. و گوجه هستی و میگی: دغ(دوغ) ما ما (ماست) گوگه(گوجه)

وقتی بابایی رو به اسم صدا میکنم زودی توهم صداش میکنی میگی:علللی...هههههههه


وقتی میخوای مخالفت کنی یا چیزی رو دوست نداری میگی:نهههههههه نههههههههه

تا میرم تو آشپزخونه دنبالم میای و وقتی من کار دارم تو هم میری دور کابینت ها و همه چیو
میریزی بیرون...گاهی هم میری خودت تو کابینت میشینی...ههههههه یا میگی: بابا؟؟؟ اخه
مگه بابا تو کابینته که دنبالش میگردی؟؟؟

کشو و کمد اتاق خودت رو که دیگه هیچییییییی....ده بار باز و بسته میکنی و همه چیو میریزی
بیرون...بماند که گاهی هم انگشتت کیر میکنه لای کشو یا در و گریه میکنی....
از پله میتونی نشستنی بری بالا...مثلا خونه مامان جون اینا که میریم از پله هاشون میری بالا
و میری خونه علی محمد اینا کلی ذوق میکنی...به علی محمد هم میگی:احمد....
بازی تتی موشی رو دوست داری و با همه چی تتی موشی میکنی و میگی:د...تی

تا برنامه کودک شروع میشه میری کنار تی وی میایستی و با ذوق نگاه میکنی و جیغ میزنی
و میرقصی....
![]()
وقتی من مشغول غذا درست کردن هستم و تو تو اشپزخونه هستی از بازی که خسته شدی
میایی پاهامو میگیری و غر میزنی و با التماس میگی:نهههه...نههههه...
( یعنی مامان بسه دیگه کار نکن منو بغل کن)...یا با التماس میگی ماما بغه...

کنترل تی وی رو برمیداری و به تقلید از بابایی میگیریش جلو تی وی و شبکه عوض میکنی
و اگه شبکه رو اشتباهی بزنی برمیگردی بهمون میگی:نییییییی( یعنی نیست.رفت)
خیلی خوشکل دست میزنی اوایل که تازه یاد گرفته بودی یک دستتو ثابت میگرفتی و یکی
دیگشو بهش مزدی تا صدا میداد اما الان درست دست میزنی...وای که چقدر صدای دستای
کوچولوت ناز و دلنشینه...
دست زدن رو اولین بار از تو برنامه کودک و بچه هایی که اونجا دعوت هستن رو یاد گرفتی و
تقلید کردی...
وقتی صدای اذان یا دعا میشنوی دستاتو میبری تو اسمون و با خودت زمزمه میکنی و با خدا
حرف میزنی و من با این کارت خیلی احساساتی میشم و اشک شوق میریزم و خدارو شکر
میکنم که خودت یاد گرفتی چطور باهاش حرف بزنی...


کتاب یا روزنامه رو میذاری جلو خودت و سرتو میبری نزدیکش و با خودت زمزمه میکنی
(به تقلید از من)...عکس نینی هارو تو مجله نگاه میکنی و همش میگی:نینیییییییی...
بعد هم بوسش میکنی...
وقتی شیر میخوری همینجوری نگام میکنی و دست از شیر خوردن میکشی و میگی:ماما؟
میگم بعلههههه باز میگی:مامایی؟ باز دوباره شیر میخوری و دوباره این کارو تکرار میکنی.
حس میکنم اینجوری داری ازم تشکر میکنی...خیلی خیلی حس زیباییه وقتی اینجوری صدام
میکنی و منو بیشتر دیوونه خودت میکنی...
![]()
وقتی شیطونی و خرابکاری میکنی من صدات میکنم و میگم:آواااااااا نکن...آواااا کار بدیه...بعد
وقتی بازم به کارت ادامه میدی و میدونی من کارتو دوست ندارم و میدونی کارت اشتباهه
خودت قبل من میگی: آبااااااااا(یعنی آوا)...خیلی این کارت خنده داره...ههههههه
وقتی میخوای که بغلت کنیم دستاتو باز میکنی و همش میگی بغه...بغه...یعنی بغلم کن
تو با همه این کارات دنیای مارو ساختی و زندگیمونو قشنگتر کردی نفسم...
![]()
دل نوشت:
اینقدر به این کارات و روزمرگی هات عادت کردم و به خودت وابسته شدم و زندگیم باهات گره
خورده که تصور اینکه نباشی و یک لحظه ازم دور باشی حالمو دگرگون میکنه...
واقعا طاقت دوریتو هیچ جوری ندارم...وقتی به خاطر باشگاه رفتن مجبور میشم یک ساعت
ازت دور باشم همش حواسم پیشته و دلم تنگته و بی تابم که زودتر برسم پیشت و بغلت
کنم...
![]()
فرهنگ لغات دلنشین آوا خانومی:
بابالی(baba) ماما (mama) مامی (mami) دایی یا دالی (daei) (یعنی دایی) عمی (ami) (یعنی عمه)
عمو (amoo) میییید (miiiiiid) یا امی (یعنی امید) ممین (mamin) (یعنی متین.اسم عروسکت) عییییی
(aeiiii) یا عللللللی (alllllliii) (یعنی علی) امد یا احمد (یعنی علی محمد) نینییییی (niniiiiii) به به
(bah bah) دوووده ( doode) (یعنی جوجه) ددر (dadar) (یعنی بیرون) بی...بی (bi) (یعنی بگیر)
ب...ب...بیده (b…bide) (یعنی بده) پررررر (paaaar) (کلاغ پر) تاتا (tata) (یعنی تاب تاب) نهههه (naaaa)
(نه همراه با تاکید میگی) د-تی (daaa-ti) تتی (taaa-ti) تتو (tattoo) دتو (datoo)
(هربار یکیشو به کار میبری برای تتی موشی کردن) بیم (bim) ( یعنی بریم) گوگه ( یعنی گوجه)
ابببر (abbbbar) (یعنی الله اکبر) توتو (tootoo) (یعنی پرنده) ما (maa) (یعنی ماست) دغ (dogh)
(یعنی دوغ) آبی (abi) (یعنی آب) بنگو (bangoo) (یعنی پنگول..شخصیت کارتونی برنامه کودک)
جیسه (jise) (یعنی جیزه) همراه با حرکت و تکون دادن انگشت سبابه ات. قرقوقو (gharghooghoo)
( یعنی قره قروت) نوقویی یا نقالی (naghali) (یعنی نخود یا نخودی) گوگی (gogi) (یعنی گلی)
آبا (aba) (یعنی آوا) ناگی (nagi) (یعنی نارنگی) بوبه (bobe) (یعنی گربه) پیتی (یعنی پیشی)
مایی (maei) ( یعنی ماهی) دغل دغول دوغل (doghol.doghool.doghol) ( نمیدونم یعنی چی...
اختراع خودته) نانای (nanay) ( یعنی ترانه) داخ (dakh) (یعنی داغ) بددده (baddde) ( یعنی بده)
بغ (یعنی بغل یا بغلم کن) پییی (یعنی توپی) دی دی (یعنی جی جی یا شیر) اوتاد (یعنی افتاد)
حمو (یعنی حموم) نیییییی (یعنی نیست) ببر (یعنی بندر) (بینیتو میگیری و میگی بندر خیلی این
کارت خنده داره)

روز تولد تو میلاد عشق پاکه...
برای شکر این روز پیشونی ام به خاکه...

روزی كه تو پا به این دنیا گذاشتی ، روز تضمین زنده بودن من بوده است!
روزی كه تو پا به این قلب بی طاقت من گذاشتی ،
روز امید دوباره به زندگی ام بوده است!
روزی كه به من بگویی دوستت دارم بهترین روز زندگی ام خواهد شد!
ای زندگیه من خیلی دوستت دارم !
گفته ام ، میگویم و خواهم گفت
و باز هم گفته ام ، می گویم و خواهم گفت
خیلی دوستت دارم !
تولدت مبارک آوای زندگیه من...
نفس مامان و بابا امروز تو یک ساله شدی و این یعنی اینکه من و بابا ۳۶۵ روز خدارو رو با تو
شروع کردیم و با نفس هات نفس کشیدیم...
یک سالی که به سرعت برق و باد گذشت و حس نکردیم...
یک ساله که تو همه جون و عمر و نفس و عشق و هستی ما شدی .
یک ساله که با حضور تو زندگیمون زیباتر از قبل شده
یک ساله که با وجود گذر زمان رو حس نمیکنیم
یک ساله که تو شدی همه هستی ما...
خدایااااااااا شکرت به خاطر این لطف بیکرانت.به خاطر وجود نازنین دختر نازمون که ثمره زندگیمون شده
خدایااااااااا شکرت که آوا رو بهمون دادی تا با اومدنش آوای زندگیمون شنیدنی تر از قبل بشه
خدایاااااااا ممنونم که بهم لیاقت مامان آوا شدن رو دادی
خدایااااااااا شکرت به خاطر همه چیز...
خدایااااااااا یک سال فرشته نازنینی که بهمون امانت دادیش رو به ثمر رسوندیم و با گرمای وجودش
جون گرفتیم خودت کاری کن بتونیم لیاقت مادری و پدری این فرشته رو داشته باشیم.
پارسال تو همچین روزی تو وارد زندگیه دو نفرمون شدی و زندگیمونو رنگارنگ کردی...
این یک سال پر از خاطره با تو بودنه که اگه بخوام بگم شاید بشه ۱۰۰ تا کتاب باهاش نوشت...
حرفهایی که هیچ وقت نمیشه نوشت و به زبون اورد...تنها اینو بدون که یک سال با همه وجودم
به معنای واقعی کلمه "مادر بودن" رو تجربه کردم و به جرات میخوام فریاد بزنم:
مادر تو بودن لیاقت میخواست که خدا بهم هدیه داد...
شیرینی لحظه های با تو بودن رو هیچ جا نچشیدم
چه روزا و شبهایی که با تو سپری شد...
لحظه هایی که لحظه به لحظه اش مثل یک فیلم از جلو چشمام داره رد میشه و من هنوز
باور نمیکنم که تو مال منی و با منی...
چه روزها و شبهایی که تو این یک سال با گریه هات گریه کردم و با خنده هات از ته دلم خندیدم...
تو این یک سال هرروز که سپری شد تو یک روز بزرگتر میشدی و تو این دنیای جدید چیزهای جدید
یاد گرفتی و من تنها وسیله ای بیشتر نبودم
باورم نمیشه تو وقتی به دنیا اومدی جز گریه کردن هیچی بلد نبودی اما با اولین مک زدنت
لذت مادرشدن رو بهم هدیه دادی...
خیلی از لباسات الان واست کوچیک شده و این یعنی اینکه تو بزرگتر شدی...
خدایااااااا شکرگذار این نعمت بزرگت هستیم...
دختر کوچولویه ناز من...تولد یک سالگیت مبارک جونیه من
الهی ۱۲۰ سال زنده باشی و باعث افتخار منو و بابایی باشی.
تولد یک سالگیت رو با یه دنیاااااااا شور و اشتیاق داشتنت با تدارکاتی که از یک ماه قبلش
منو و بابایی دیده بودیم . به خاطر همزمانی با ماه محرم یک ماه زودتر و پیشاپیش همزمان
با تولد خودم (۱۵ آبان) تو شیراز خونه خودمون با حضور خانواده هامون.دوستای خودم و دوستای
خانوادگیمون گرفتیم...
یه روز بارونی و فوق العاده زیبا که با حضور مهمونا زیباتر هم شد و تا پاسی از شب ادامه داشت...
همه زحمت کشیدند و با کادوهاشون شرمندمون کردند. و تو هم به بچه ها گیفت یادگاری دادی...
کیک تولدت رو مدل کیتی
سفارش داده بودیم که راضی نبودیم و خوب در نیوورده بودن
اما خب عروسکی بود شبیه کیتی!!!

از روز قبل خونه رو تزیین کردیم با:
( ماه شمار:عکس از یک تا ۱۲ ماهگیت)
آویز اولین لباس هات...
قاب عکس های ۹ماهگیم و اولین سونو گرافیم(وقتی که فقط یک نقطه بودی!)
و عکس اولین ساعت تولدت(یعنی یک ساعتیت!)
ریسه های بادکنک.باربی.و....

به همه مهمونا کارت تشکر دادیم...( تم کفشدوزکی)
متن کارت تشکر:
چه روز قشنگی بود روز شکفتنش
و امروز تکرار اون روز قشنگ خداست...
روزی که خدا یکی از بهترین فرشته هاشو به زمین فرستاد
روزی که برای همیشه در ذهنمون حک شده
و هیچ گاه فراموشمون نمیشه...
"روز تولد آوا کوچولوی ما"
ممنونیم که مارو در جشن یک سالگیش همراهی کردین.
مژده و علی
پاییز ۹۰
" تم تولدت تلفیقی بود از کیتی و کفشدوزک و باربی و ستاره ای "
کلاه تولدت و کیک و ریسه ماه شمار: کیتی
کارت تشکر: کفشدوزک
تزیینات شام و آویز ۱ بالای سرت: ستاره
ریسه ها: باربی
بشقاب و لیوان مهمونا: عروسکی
نی های دلستر: پاپیون کیتی
کارد و چنگال مهمونا: آبی و صورتی
بادکنک های تزیین: صورتی و زرد
به همه به خصوص خودمون خیلی خوش گذشت...
کلی عکس و فیلم گرفتیم که همشو به همراه تزیینات تولدت رو واست بایگانی کردم تا وقتی
بزرگ شدی ببینیشون.
خدایااااااا به خاطر همه داده هات شکر...
خدایااااااا آوای زندگیمون رو همیشه سالم و سلامت نگه دار و همیشه مراقبش باش.
انشالا بتونیم همه ساله این روز رو جشن بگیریم و دل کوچیکت رو شاد کنیم...
![]()
ته دیگ حرفام:
واسه تدارک این تولد خیلیها زحمت کشیدند کمکمون کردند که جا داره از تک تکشون تشکر کنیم:
عمه سودابه.عمه سحر.مامان جون.عمو محمد.خاله مریم.خاله فهیمه دست گل همشون درد نکنه.

سلام دختر شیرین مامانی... فدات بشم من الهییییی...
مامانی خیلی عجله دارم فقط اومدم بگم این روزا اگه
کمتر میام و کمتر واست از خودت مینویسم شدیدا درگیر تدارک تولد خودم و خودت هستم...
آره درسته تولد منو تو تو یک روز...قراره عید قربان یه تولد تووووووووووپ تو شیراز بگیریم...
چون تولد تو تو ماه محرم میگیره اجبارا داریم زودتر میگیریم...
این روزا اگه کمتر بهت میرسم منو ببخش مامانی...ایشالا جبران میکنم واست...
شبااااا که تو میخوابی(مث الان که خواب ناز هستی) من تا صبح مشغول تدارک تولد و کارام میشم...
الان هم باید برم و بقیه کارامو انجام بدم...
فقط از خودت واست بگم که این روزا فوق العاده شیرین شیطون با مزه و بلااااااااااااااااااا شدی...
حسابی خودتو تو دل همه جا کردی با خنده های قشنگت و مهربونیت...
اولین دندونت اول ۹ ماهگی سر زد که شیراز خونه خاله مریم بودیم
دوتا دندون نقلی داری که خیلی بهت میاد و خوشکلتر شدی باهاشون...
![]()
فرهنگ لغت آوا:
ماما...بابا..ددر...دایی... ممممم(یعنی من.یا منم میخوام.موقعی که ما یه چیزی میخوریم و تو هم
میخوای) اوه...اه دودودو...آآآآآآآآآآآآآآآآ( وقتی عصبانی میشی یا میخوای اعتراض کنی)
![]()
از کاراتم بگم که با کمک اشیا دور و برت بلند میشی و میایستی و خیلی کم بدون اشیا میتونی بایستی
اما زودی می افتی... کل خونه رو دیگه با گاگله کردنت کشف کردی... وقتی یکی بره ددر میری پشت در
و گریه میکنی و همش میگی ددددددد...ر وقتی بابا میره سر کار باهاش بای بای میکنی...
تا اسم خدافظی میاد تو دستاتو تکون میدی یا اگه میری بغل کسی که میخواد بره ددر سری واسه بقیه
دست تکون میدی... اطرافیانتو خوب میشناسی .مخصوصا دایی مسلم رو...
وقتی میریم خونه مامان جون کلی واسه علی محمد ذوق میکنی و با دیدنش جیغغغغغ میزنی...
راستی دست زدنات خیلی خوشکل و ناره...یه دستتو ثابت میگیری و یکی دیگشو میزنی بهش...
حتی با موزیک غمگین هم دست میزنییییییی .عزیز دلممممممی تووووو نفسسسسسسس وقتی تو
ماشین میشینیم تا ضبط رو روشن میکنم هنوز موزیک شروع نشده دست میزنی و به تقلید از من
صداشو بلند تر میکنی مثلا و باز دست میزنییییییییی....
سی دی خاله ستاره رو خیلی خیلی خیلی دوست داری و وقتی واست میذارم با دقت تمام نیگا میکنی
بهش و همراهش آواز میخونی... سبد اسباب بازیاتو روزی هزار بار خالی میکنی...
وقتی مرتبش میکنم هرجا باشی میایی باز خالیش میکنی و باز میری پی کارت...
انگار میخوای حرص منو در آری دخترررررر بد...
یه کلیپ دختره تو گوشیمه که میگه پشه زد.دعوا کرد.....اونو خیلی دوست داری و تا میذارم واست
میگی ده ده...
وقتی میگم آوا کو زبونت؟ زبونتو در میاری و نشون میدی... میگم کو دستت؟دستاتو میبری بالا و
تکون میدی...
خیلی با مزه باباتو صدا میکنی میگی باباه باباه...
وقتی من باباتو صدا میکنم توهم دنبالش میگردی و صداش میکنی...
وقتی بابا نیس میری تو اتاق دنبالش میگردی و وقتی پیداش کردی کلی ذوق زده میشی...
تتی موشی کردن رو خیلی دوست داری و وقتی یکی باهات بازی میکنه دیگه ولکن نیستی همش
سرتو 90 درجه خم میکنی و میگی تییییییییییییی...
الهی مامان فدای اداهات بره عزیزم....الان که خوابی دلم واست تنگ شد... وقتی بزرگ شدنت رو میبینم
روزی صد هزااااااااااااااار بار خدارو واسه دادن چنین فرشته شیرینی به من شکرش میکنم...
ایشالا همیشه سالم و سلامت باشی نفسم...
این مدت سه تا عروسی رفتیم(عروسیه پسر داییه خودم(عادل) که خاله اینا هم از شیراز اومدن)
عروسی پسر خاله خودم(عباس) و دختر خاله بابایی(مرضیه) که مامان جون به همراه عمه سحر
و عمو محمد اومدن. خیلی خوش گذشت...جای عمه سودی خالی بود...
تو عروسی بغل همه میرفتی و همه ازت عکس مینداختن...و واسه همه خودتو شیرین میکردی...
تو عروسی با غریبه ها هم تتی موشی میکردی بلاااااااااااا من برم که حسابی کار دارم مامانی...
راستی شیرینه دندونیت هم واسه همه اقوام و آشناها شیرینی بردیم
(تو بسته طلقی: موز. رانی. کاکائو و ویفر)
ایشالا زودی میام و واست از تولد و کارای جدیدت مینویسم واست جونیه من...
بووووووووووووس هوارتااااااااااااااااااااااااااا
![]()
![]()
بعد از مدتهاااااااااااااااااااااااا و با تاخیر زیاد سلاااااااااااااام ما اومدیم...بزن کف قشنگه رو...
آخ ببخشید منو مامان که اینقدر دیر اومدم و واست آپ میکنم...
باورم نمیشه اینهمه مدت نتونسته باشم واست آپ کنم.اما بهم حق بده مامانی اینقدر با اومدنت
وقتمو پر کردی و سرگرمم کردی که حتی واسه خودم هم وقت ندارم .در واقع همه وقتم رو اختصاص
دادم به تو...
از صبح که از خواب پامیشم در اختیار تو هستم و یه آن به خودم میام میبینم شب شده و من کل روز
رو به تو تنها اختصاص دادم و چه حس خوب و غیر قابل توصیفیه وقتی با توام و مامان تو!
زیباترین حسی که ممکنه به آدم دست بده و اون حس مامان فرشته کوچولو و شیطون بلایی چون تو
هست و من از اینکه تورو دارم به خودم میبالم وبا هر نفست باید روزی هزار بار شاکر خالق تو.
آوای شیرینم باشم...
وااااااااااااااای من اینقدر از تو ننوشتم که کلی حرف نگفته رو هم تلنبار دارم و نمیدونم از کجا شروع کنم؟
تو پست فوری قبلی قول دادم که زود زود آپ کنم اما چشم به هم زدم سه ماه گذشت و من نتونستم
بیام اینجا و از تو بنویسم...
قول میدم تو این پست تا اونجایی که از دستم بر بیاد واست جبران کنم...
تو این مدت خیلی اتفاقای خوب و بد افتاد که من خیلی خلاصه بهش اشاره میکنم که بعد ها منو
بازخواست نکنی که مامانی کجا بودی که به وبلاگ من نرسیدی...
![]()
آوا جونم شما 6 روزه بودی که خاله من(ش) به رحمت خدا رفت...اون همیشه اصرار داشت که حامله شم
و شاید یکی از آرزوهاش این بود که بچه منو ببینه ...اما به این آرزوش نرسید و...........
و یکی دیگه از اتفاقات بدی که باعث شد من نتونم بیام وبلاگت فوت مامان بزرگم بود که تو 2.5 ماه
داشتی...
خدا هر دوشونو رحمت کنه....
![]()
اواخر اسفند ماه منو تو با هواپیما (اولین سفر.واولین سفر هوایی تو) اومدیم شیراز پیش خاله ها و
عمه ها و عمو ها و مامان جون
و چندی روزی رو بدون بابایی اینجا بودیم تا بابایی واسه عید اومد پیشمون
عید با لحظه تحویل سال نصف شبش که همه بیدار موندیم و سال 90 اولین سالی بود که
با حضور تو تحویل گرفتیم و...
لحظه تحویل سال تو خواب ناز بودی اما من سرمو گذاشته بودم کنار گوشت و واست قرآن زمزمه
میکردم و با همه وجودم احساساتی شده بودم و از داشتن تو به خودم میبالیدم ...
نمیدونم چرا اون لحظه نا خودآگاه یاد پارسال موقع سال تحویل افتادم...و به این فکر میکردم که تو
تو وجود من بودی و من نمیدونستم و امسال تو در کنارمی...
تعطیلات عید هم چند روز اولش شیراز موندیم و بعد همراه با خانواده بابایی برگشتیم...
![]()
گوش سوراخ کردنت:
7فروردین همراه با بابایی و مامان جون و عمو محمد رفتیم پیش دکتر صدیق و گوش کوچولوتو سوراخ
کردیم...واااااااااااااای من که طاقت گریه کردنتو نداشتم دادمت بغل مامان جون و خودم نموندم پیشت
اما خب خدارو شکر راحت بود و زیاد اذیت نشدی...کلی هم عکس گرفتیم که ایشالا میبینی...
تو این مدت کلی کادو از همه اقواما و دوستامون و کلی سوغاتی از خانواده بابایی و خاله ها و یه
عزیزی گیرت اومده که ما به جای تو از همشون تشکر کردیم...
وای کادوهای تولدت اینقدر زیاده که یادم نیس اما سعی میکنم هرچیش که یادم اومد تو پست رمزدار
واسه خودت بنویسم که چی دادن بهت...
بیشتر سوغاتی هات لباس هست که بیشترش هنوز اندازت نیس اما خیلی خوشکلن...
کاش فرصت داشتم عکس تک تکشو واست میذاشتم تا بعد ها ببینی اما فعلا اصلا فرصت ندارم
اما سعی میکنم عکساشو بگیرم و واست نگه دارم...
تو اردیبهشت ماه پرستش کوچولو(نینیه خاله مرجان دوست مامان)دنیا اومد
تو خرداد ماه و سه روز تعطیلی همراه با مامان جون و آقا جون و خاله ها و دایی محسن و زن دایی
و همه نوه های خانواده من رفتیم آبشار یاسوج و به تو خیلی خوش گذشت...چون اینو با جیغ زدنات
و بازی کردنات نشون میدادی...تنها دایی مسلم باهامون نبود که جاش خیلی خالی بود...
آخه اون از موقع تولد تو رفته سربازی...
تو آبشار کلی عکس گرفتی با همه و کلی بغلی گرفتی از همه و یه لحظه رو زمین نبودی و خوش
گذروندی دیگه...
آخه نیس تو عاشق بغل بودن هستی...
روز مادر بابایی یه جشن سه نفره واسم گرفت و با کادو و گل و کارت و نوشته زیباش همه زحمتهای
این مدتم رو جبران کرد و حسابی شرمنده ام کرد...دستش درد نکنه...
و اما روز پدر هم منو تو کلی واسش تدارک دیدیم و دو تا کادو یکی از طرف من و یکی تو و با گل و کیک
وبه قول بابایی شمع و گل و پروانه ازش تشکر کردیم و اولین سال پدر شدنش رو اینجوری جشن گرفتیم
همون شب مهمونیه دوست بابایی(عمو حمید) دعوت بودیم که تو با تیپت حسابی ترکونده بودی و اونجا
شد آتلیه تو...از همه طرف فلش دوربیناشون تورو ثبت میکرد واسشون...
شب بعدش با بابایی رفتیم کنسرت حمید طالب زاده و با حضور عرف لرستانی(بلدالملک قهوه تلخ) که
خیلی خوش گذشت و آخر برنامه تو هتل با هردوشون عکس گرفتی...عارف لرستانی که خیلی از تو
خوشش اومده بود و تو هم از بغلش بیرون نمیومدی و اونم هی مگفت ای جانم چه نازی آوا خانوم...
اما بعد این اتفاقات خوب یه اتفاق بد و فوق العاده نگران کننده واسه بابایی افتاد و اونم تصادف بابایی بود
که یه روز بیمارستان بستری شد و...
دوست ندارم این خاطره بد ثبت بشه و به همین خاطر وارد جزییاتش نمیشم اما خدارو شکر خدا به
بابایی و منو تو خیلی رحم کرد و خوب شد...
قرار بود همون هفته به خاطر عروسی دختر عمه بابایی(سمانه) و اومدن عمه سودی از تهران بریم شیراز
اما به خاطر این اتفاق و ظاهر نه چندان مناسب بابایی کنسل شد
و الان منو تو با یک هفته تاخییر اومدیم شیراز و خونه مامان جون هستیم ...
و از امروز میریم خونه خاله مریم...
از اداها و کاراهای شیرینت بگم که از 4ماهگی برمیگردی و غلت میخوری
از 6ماهگی تو روروئک میشنی و الان که هفت ماهته 10 روزی هست که خودت میتونی تو رورئک
چند قدم جلو عقب بری
از صداها و آوازات هم بگم که کلی واسه خودت آواز میخونی و جیغ میزنی
و ده و با آآآآ و آقاااا و گااااا و...رو واضح بیان میکنی و تو آواز خوندنات(مخصوصا صبح بعد از خواب)
به کار میبری...
درد دندونت هم خیلی وقته اذیتت میکنه و لثه هات شبا خارش میکنه و اذیت میشی اما هنوز خبری
نیس...فقط من تو خواب میبینم که دندون دراوردی...
اسباب بازیاتو خوب میشناسی و باهاشون بازی میکنی و تو دستای کوچولوت چرخش میدی و
هی نگاش میکنی...
جدیدا رو بازوهات بلند میشی و به اطرافت نگاه میکنی ...
منو بابایی رو که کامل میشناسی و وقتی میری تو بغل غریبه ها گاهی وقتا غریبگی میکنی و لباتو
اویزون میگیری و بغض کودکانه میکنی و اگه منو بابایی پیشت نباشیم خونه رو میذاری رو سر خودت
و گریه میکنی اما اگه پیشت باشیم دستمونو محکم میگیری و هی یه نیگا به ما میکنی یه نیگا به
اون طرف که تو بغلشی و این اداهات خیلی جالبه...
آوای من تو خیلی کشته مرده زیاد داری و ماشالا هزار ماشالا خیلی شیرین هستی و واسه همه
میخندی (حتی مابین گریه هات وقتی یکی واست ادا در میاره زودی میخندی) و به خاطر همین
خوشرویی هاته که کلی طرفدار داری و خودتو تو دل همه جا باز کردی...
جوری که وقتی تو جمع هستی سر بغل کردنت دعوا میشه و نوبت میندازن...
![]()
اینا خلاصه ای بود از چند ماه غیبتم..
بازم میام و واستون از پرنسسم میگم...
راستی آوای من دوتا دندون داره...
ماما و بابا میگه...
جیغغغغغغغ میزنه...
خنده صدادار بلده...
غر زدن بلد شده فینگیلی...
و .......
![]()
سال نو همه دوستای وبلاگی مبارک...
آوا جوووووووووووووووووووووونم اولین عید زندگیت مبارک ایشالا ساهلهای سال سالم و سرزنده باشی
دوستای وبلاگی ایشالا سال خوب و خوش.سرشار از موفقیت و سربلندی داشته باشین...
با عرض معذرت که اینهمه مدت آپ نکردم
الان با آوا و باباییش مسافرت هستیم و فرصت نمیکنم آپ کنم
ایشالا در اولین فرصت بعد از برگشتن از سفر آپ میکنم
مرسی که همه به یاد منو آوام بودین و هستین
آوا هم حسابی بزرگ.شیرین و بلااااااااااااااااا شده!
پس منتظر ما باشین با کلی حرف نگفته و عکسای خوشمل....
آپ: به زودی زود.......
سلام پرنسس خوش ادای من!
مامان فدای اون لوس شدنات بشه چقدر واسمون دلبری میکنی بلای من! 
آخه من فدای اون گریه های ملوست بشم که دل سنگم آب میشه با شنیدن گریه های مظلومانت!
قربون اشکای ریزت برم که تا گریه میکنی زودی پای چشمات خیس میشه و گوله گوله اشکات رو
گونه هات قل میخوره و صورتت خیس از اشک میشه! ![]()
من فدای اون خیره نگاه کردنات بشم که آدم دلش نمیاد یه لحظه ازت چشم برداره! 
من بمیرم واسه لبخند های ریز و کوتاه. اما ناز و قشنگت که خستگی رو از تنم در میاره! ![]()
مامان فدای ژست گرفتنات که همش با دستات ژست میگیری.مخصوصا موقع خواب! همش دستات زیر
چونته (دقیقا مث خودم میخوابی.دست زیر چونه) یام میذاری رو چشمات که هیشکی صورت خوشکلتو
نبینه.یا دستاتو تو هم قفل میکنی!
چقدر دنیای با تو بودن شیرین و لذت بخشه جون دل مامان...
اینقدر تو این مدت بهت وابسته شدم که تصور اینکه یه لحظه ازم دور باشی برام سخته!
حتی وقتایی که خوابی من دلم واست تنگ میشه! فککککککک کن؟!
واسه اون چشمای نازت.واسه نگاهات.واسه اداهات.حتی واسه گریه هات! ![]()
و دلم میخواد زودتر بیدار شی و برام دلبری کنی جون دلم! 
![]()
امروز ۴۵ روزه شدی قند عسلم... ![]()
خدایااااااااااا شکرت واسه همه داده هات...
چقدر این روزا سرم گرم تو شده و روزا برام به سرعت برق و باد سپری میشن
حس و حال این روزهای منو بابایی با وجود داشتن تو واقعا غیر قابل وصفه جونم
تو با اومدنت زندگیمونو متحول کردی ![]()
وقتی میبینیم که داری روز به روز بزرگ تر میشی و عاقل تر، به خودمون میبالیم که تو پاره تنمون شدی!
از کارات و اداهات واست بگم تا بعد ها که میخونیش شاید واست جالب باشن:
گریه هات که کشته مرده زیاد داره جونم.آخه مدل داره و وقتی گریه می کنی هرکی پیشت نشسته اداتو
درمیاره... وقتی گریه کنی همش تو گریه هات میگی: نهههههه... نهههههه... نهههههه
واااااااااای اینقدر با ناز و کشدار میگی نهههههه که گاهی وقتا ساکتت نمیکنم تا گریه هاتو گوش کنم.
وقتی هم گرسنته یا میخوای خودتو لوس کنی...لبتو آویزون میگیری و یواش یواش گریه میکنی.
واااااااااااااای اینقدر اون لحظه ملوس و خواستنی میشی
که محاله نبوسمت. ![]()
وقتی خسته و کلافه میشی هر چی دم دستت باشه ( از کلاهت گرفته تا لباست و پای عروسکای آویز نینی لالایت و ...) میگیری میکشی و جیغ میزنی. 
و حتی گاهی وقتا به لپ و گوش خودتم رحم نمیکنی و خودتو ناخنک میزنی و بدتر گریه میکنی. 
(اینقدر با بابایی به این کارت میخندیم که حد نداره) ![]()
وااااااااااااای از قد کشدنات بگم که دیگه زبانزد خاص و عام شدی! 
حالا هیچیت مامان به من نکشید گذاشتی همین یکی رو به من کشیدی؟!!! ![]()
دقیقا کپی خودم مدام در حال قد کشیدنی (البته موقع خواب) ![]()
و بابایی هم همش با اذیت میگه: قد کشیدنای مامانت کم نبود که مال توام اضاف شد! ![]()
میگه: آوا هم مث خودت واسه خواب ژست میگیره و دستشو میزنه زیر چونش که یه وقت خسته نشه!
یه چیز جالب: صبحا که با هم بیدار میشیم(من و تو) من دارم قد میکشم برمیگردم نیگات میکنم ببینم بیداری یا خواب؟ میبینم، بعععععله تو هم در حال قد کشیدن و کش و قوس کمری! ![]()
اینقدر میخندم به این تشابه که حد نداره 
قربون اون اداهات برم که دلم برات تنگ شد الان!
یه چیز جالب: گاهی وقتا گریه هات تمومی نداره و به هیچ صراطی مستقیم نمیشی. حتی با شیر
هم آروم نمیشی... اما وقتی سرتو میذارم رو قلبم به طرز عجیبی ساکت میشی
و حتی خوابت میبره
و اون لحظه است که اشک تو چشمام جمع میشه و حس عجیب مادر شدن
رو با جون و دلم احساس میکنم و با آروم گرفتنت احساس آرامش میکنم! ![]()
و اینجاست که میفهمم تو تنها نیاز به غذا و بهداشت و بغل و ... نداری و هر از گاهی نیاز داری صدای
قلبمو بشنوی.صدایی که ۹ ماه تو وجودم بودی، باهاش زندگی کردی و بهش عادت کردی و الان این
صدای آشنا، برات آرام بخشه...
![]()
چند روز پیش واسه اولین بار ۳نفری رفتیم بیرون (البته فقط تو ماشین) 
و به قول بابایی خواستیم شهر و دنیای بیرون از خونه رو بهت نشون بدیم!
اما خانومی از اولش گرفتی خوابیدی تا آخرش! ![]()
و اینگونه شد که هیچ جارو ندیدی! خسته نباشی!!!
الان شما خوابی و من بعد از گذشت یک ماه از پست قبلی تونستم بیام و برات بنویسم
منی که تو دوران حاملگیم اراده میکردم پشت سیستم بودم و برات مینوشتم، ولی حالا.... ![]()
از دست دختر شیطون بلای من! ![]()
بعدها شاکی نشی بگی: مامان چرا دیر به دیر واسم نوشتی؟! 
تقصیر خودته که فرصت نمیذاری واسم، بیام و از خودت بنویسم واست...
پی نوشت ۱: دوستای وبلاگی هم منو ببخشین که دیر به دیر میام و اینقدر منتظر میذارمتون.باور کنین با وجود آواجون، نت اومدن برام محدود و سخت شده...اما همه سعی ام اینه که زود به زود بیام و منتظرتون نذارم....
پی نوشت ۲: علی محمد با زبون شیرین و نازش بهت میگه: آوا آنوم (خانوم) وقتی زنگ میزنه میگه:عمه جون آوا آنوم اجایه؟
(یعنی: آوا خانوم کجاهه؟) حالا امید و خاله مریم به تقلید از اون بهت میگن: آوانا!
بابایی هم گاهی وقتا آوانا صدات میکنه و میگه:کاش میرفتم اسمشو عوض میکردم میذاشتم آوانا! 
پی نوشت ۳: عمه سودی امروز از تهران برگشته و قراره واسه دیدنت با مامان جون و عمو محمد و عمه سحر همین روزا بیاد و اولین بار ببینتت...اونجوری که میگه خیلی مشتاقه زودتر ببینتت...بازم معرفت عمه سودی...!
پی نوشت ۴: این روزا بیشتر میگن که شبیه به بابایی و عمه سودی و یکم هم شبیه مامان جون مریم هستی...البته لبات به گفته خیلیا شبیه خودمه...نمیدونم...
دل نوشت:
اینارو مینویسم که یادم نره: حتی وقتی که از ۱شب تا ۱ فردا ظهرش به پای گریه ها و بی تابیات میشینم و پلک رو هم نمیذارم و با جون و دل نوازشت میکنم....یا وقتی از ۶ صبح تا ۶ عصر با گریه هات حتی فرصت غذا خوردن رو ندارم بازم خسته نمیشم و بیشتر از پیش دوستت دارم.....نه تنها خسته نمیشم بلکه با آروم شدنای چند لحظه ایت (بین اون همه گریه و ناله هات) اشکاتو پاک میکنم و به جات خودم اشک میریزم و حاضرم بمیرم و اون اشکای کوچولوی روی گونه هاتو نبینم.....تا جایی که بابایی با صدای گریه هام بیدار میشه و باورش نمیشه عشق یه مادر به بچش تا این حد باشه که...........
سلام فرشته کوچولوی مامانی... 
چقدر خوبه که تو درکنارمونی و زندگیمونو زیباتر از قبل کردی
چقدر خوبه که به زندگیمون رنگ و بوی تازه دادی
چقدر لذت بخشه پیچیدن طنین صدای گریه هات توی خونه مون
و چقدر دوست داشتنی تر از هر روز هستی واسمون آوا جونم



این روزا نمیرسم زود به زود بیام و از خودت واست بنویسم چون شدیدا مشغول خودت هستم
و فرصت نمیشه!
حتی با وجود دو تا مامان جونا که از تولدت تا به الان کمک حالمون بودن و واسمون کم نذاشتن
و اگه اونها نبودن واقعا نمیدونستم چیکار باید کرد؟!
این روزا رسیدگی کردن بهت وقت گیر اما خیلی جذاب و شیرینه
وقتی که بی تابی و گریه میکنی و از گریه هات میفهمم دلت درد میکنه اشک تو چشمام جمع میشه و اون لحظه واقعا از ته دلم میگم دردت به جونم مامان و طاقت ندارم کوچکترین درداتو ببینم...
وقتی چند لحظه تنهات میذارم... پیش هیچ کس آروم نمیگیری و با گریه هات صدام میکنی دلم برات پر میکشه و تا بهت میرسم انگار وجودمو کنارت احساس میکنی به طرز باورنکردنی آروم میشی اون لحظه هست که خدا رو بیش از پیش شاکر میشم...
وقتی آروم گرفتی خوابیدی ساعت ها من و بابایی بهت خیره میشیم و هر دو باهم میگیم:
خدایا شکرت...
واقعا تو اون هدیه ناب خدا هستی آوا جونم



آوا جونم الان دقیقا ۱۷ روزت کامل شد...
۱۷ روزگیت مبارک ناز دونه من...

دختر پاییزیه ما. آوا جونم تولدت مبارک... 
بالاخره انتظارمون به سر اومد و آوا جون به جمع دونفرمون اضاف شد...
خدایا به خاطر این لطف بیکرانت.به خاطر هدیه زیبات.فرشته کوچولوی ناز و دوست داشتنی.
آوای زندگیمون هزاران هزار بار شکرت...

هفته گذشته (۲۰ آذر ماه) ساعت ۸.۱۵ دقیقه شب آوا جون با عمل سزارین متولد شد
و دنیای دونفرمونو زیباتر از قبل کرد...
کوچولویی که با تولدش همه رو شاد کرد و خودشو تو دل همه جا کرد
آوا کوچولو با وزن ۲۹۸۰ و قد ۴۷ متولد شد...
فسقلی من.از بس بهش میگفتم فسقلی.واقعا فسقلی هم شد
شنبه گذشته ساعت ۲ بعد از ظهر بستری شدم و ساعت ۸ شب برای عمل وارد اتاق عمل شدم
اولین چیزی که بعد عمل یادم میاد این بود که تو ریکاوری پرسیدم بچم چیه؟
با وجودی که میدونستم دختره اما میخواستم خیالم راحت بشه
دو روز بستری تو بیمارستان.به خاطر دردهای زایمان خیلی سخت گذشت
و زیاد نمیتونستم با آوا باشم. اما وقتی اومدیم خونه کم کم دردام کم شد و به آوا جونم بیشتر
میتونم برسم
سه روز هم به خاطر زردی زیر دستگاه بودی و همزمان بود با اومدن خاله ها و عمو محمد و عمه سحر
امروز برای آزمایش زردی.تست غربالگری و تست شنوایی سنجی با مامان جون مریم رفتی که خدارو
شکر زردیت خوب شده بود و جواب تست غربالگری هم یک ماه دیگه میاد.
ایشالا که اونم خوب باشه و مشکلی نداشته باشی عسلم...
امروز هم بابایی واست شناسنامه گرفت و اسمت بالاخره از بین صدها اسمی که گلچین کرده بودیم
و بارها با بابایی راجع به اسمت جلسه دونفره گرفتیم شد آوا...
از بین اسمهایی مثل آوا.پگاه تینا.تبسم.ترنم و غیره... اسمتو گذاشتیم آوا به امید اینکه وقتی بزرگ
شدی از اسمت خوشت بیاد عزیز دلم
تا الان که هرکی اسمتو شنیده خیلی خوشش اومده و همه تعریف کردن از اسم ناب و زیبات
در حال حاضر اسمت خیلی کم یابه و فراوونیش تو ایران حول و حوش ۱۵۰۰ نفر هستش...
آوا به معنای: آوازه و شهرت و صدا هستش
و به قول بابایی میگه:اسمش خیلی بهش میاد چون آوای گریه اش قشنگ و ناز و دوست داشتنیه
بابایی شدیدا بهت علاقه مند و وابسته شده و روزی صدبار میاد بالای سرت و نیگات میکنه و باهات
حرف میزنه
تا گریه میکنی زودی خودشو بهت میرسونه و نوازشت میکنه و برات حرف میزنه و تو هم خودتو
براش لوس میکنی و مظلومانه گریه میکنی
قربون گریه های مظلومانت برم من مامان

اینم عکس همه هستی ما. آوای زندگیمون...


پی نوشت ۱: به خاطر سرعت پایین نت و بالا بودن کیفیت عکس و کمبود وقت نمیتونم
عکسای بیشتری رو بذارم در اولین فرصت میام و عکسای دیگه آوا رو میذارم...
پی نوشت ۲: دوستان وبلاگی ببخشید اگه اینقدر دیر واسه خبر تولد آوا جون اومدم.
این مدت همش درگیر مهمون بودم و هستم و همچنین آوا همه وقتمو پر کرده...
خوشکل مامانی سلام... 
وای که چقدر این روزا بی تاب دیدنتیم منو بابایی
و در واقع همه و همه!
کاش میدونستم خدا دقیقا کی میخواد تورو بذاره تو بغلم تا اینهمه انتظار دیدنت سخت نباشه 
این روزا همه جا حرف تو و اومدن تو هست...
منم میدونم تو انقدر بلایی! چون میدونی همه منتظر اومدنتن بیشتر ناز میکنی 
و همه رو قال میذاری تا روز آخر!
و دقیقا تو آخرین روز مهلت زایمان (۲ دی) قدم رو چشمامون میذازی! ![]()
آره تو از الانش معلومه که چه شیطون بلایی هستی.فسقلیه منی دیگه بایدم بلا باشی...

اول از تغییراتت و حرکاتت تو این مدت بگم بعد برم سراغ بقیه اتفاقات...
الان دقیقا هفته ۳۷ ام هستی...
هفته سی و هفتم حاملگی: (برگرفته از کتاب من و جنینم)
تغییر شکل جنین:
"تبریک! جنین شما کامل شد... از این به بعد قادر خواهد بود به زندگی خارج از رحم ادامه دهد..."
میدونی مامان چقدر انتظار کشیدم تا بالاخره رسیدم به این جمله زیبا و دلنشین کتاب؟
کتابی که تو لحظه به لحظه این ۹ ماه باهام بوده و هر صفحشو به عشق تو و با یه حس خاص
مادرانه ورقش زدم. 
از همون اولش هر هفتشو روز شماری کردم تا میرسیدم به آخر هفته و با کلی ذوق مطالب هفته
جدیدشو میخوندم...اینکه چه تغییراتی کردی و چقدر بزرگتر شدی!
حالا رسیدم به هفته ۳۷ ام و کامل شدن تو و شکر خدای خوبم که تورو واسم کامل کرد...

اول آذر با بابایی رفتیم سونو آخر، واسه وضعیت قرارگیریت تو شکمم و اینکه سرت برگشته یا نه؟
بازم پیش همون دکتر فرهمند بداخلاقه رفتیم که اصلا حس خوبی به آدم نمیده و مراجعه کننده هاشو تحویل نمیگیره! البته به اصرار خانوم دکتر که فقط اونو قبول داشت رفتیم اونجا
قبل اینکه دکتر بیاد سونو کنه مانیتورش رو رو به خودم تنظیم کردم که دقیق ببینمت اما اون عجله ای کارشو انجام داد و اصلا نفهمیدیم چی به چی بود اون تو!
بازم بابایی جنسیتتو پرسید و دیگه کاملا مطمئن شدیم!
وزنتو ازش پرسیدم که گفت: ۲۵۰۰ گرم(۲ کیلو و نیم) هست
و اینکه گفت: واسه زایمان طبیعی مشکلی نداری مگر اینکه بقیه شرایطت واسه زایمان مناسب
نباشه اما از نظر سونو گرافی مشکلی نیست.
خدا کنه همینطور باشه و خدا کمکم کنه.چون اصلا احساس خوبی نسبت به سزارین و دردها و
مشکلات بعدش ندارم
مامان تو هم برام دعا کن و خودت کمک کن تا بتونم بدون مشکل زایمان کنم...
میخوام ببینمت و با همه وجودم لحظه اول تولدت حست کنم و در آغوشم بگیرمت...
میخوام صدای گریتو بشنوم و خودم آرومت کنم...
میخوام شاهد اولین حرکاتت.گریه هات.خنده هات.نگاه کردنت.و همه و همه باشم!
شاید هیچ کس به اندازه من یه جا منتظر دیدنت و اومدنت نباشه...
پس بدون خیلی انتظار دیدنت سخت میگذره...
تو عمرم اینهمه انتظار رو یکجا نکشیده بودم که حالا دارم با همه وجودم میکشم...
این روزا شکمم مثل توپ اومده جلو و این یعنی اینکه شما دیگه کامل و تپل مپلو شدی!
حالت خوابیدنت رو کاملا احساس میکنم.سرت کاملا برگشته و پایین شکمم قرار گرفته و دقیقا یه چیزی مثل توپ رو زیر شکمم احساس میکنم مخصوصا وقتی نشستم و میخوام بلند شم.اون کله فسقلیت مانع میشه و کاملا حسش میکنم و هر بار قربون اون کله کچلت میرم! ![]()
کمر و پشتت هم سمت چپ شکمم قرار گرفته گرچه تغییر جهت میدی اما بیشتر اوقات سمت چپ شکمم جا خوش کردی و با این حالتت مسلما لگد هایی که میزنی به سمت راست شکممه...چون پاهاتو که جمع کردی تو شکمت هر از گاهی لگداتو پرت میکنی و کاملا میفههم که چه اتفاقایی اون تو می افته
یه چیز جالب که امشب کشف کردیم با بابایی این بود که گاهی وقتا یه چیز کوچولو و سفت شبیه به آرنج یا زانو یا کف پا، با حرکاتی که انجام میدی و کش و قوسات زیر دستم حرکت میکنه...
خیلی خیلی شیرین و جذابه این اتفاقا... 
و این موقع هاست که خدارو شاکر میشم و میگم خدایا عظمت و قدرتتو شکر...
خیلی دلم میخواد این حرکاتتو ثبت کنم و ازش فیلم بگیرم و بعد ها خودت اینارو ببینی اما چند بار
امتحان کردم خوب نشده تو فیلم.سعی میکنم بازم امتحان کنم تا اگه بشه حرکاتتو واست ثبتش کنم.
وقتی چنین حرکتاییتو میبینم با انگشتم اعضای بدنتو که حالا با نازک شدن پوست شکمم و بزرگ شدن تو میشه لمسش کرد لمس میکنم و ساعتها باهات حرف میزنم و به حرکاتت دقت میکنم
اما وقتی دستمو میکشم رو برجستگی ها و در واقع اجزای بدنت که از رو شکم برآمده شده بابایی حساس میشه و میگه: نکن بچم اذیت میشه.شاید براش خطرناک باشه و ....
امشب با اون ضربه هایی که به دست بابا زدی کاملا حس پدرانشو نسبت بهت احساس کردم...حسی که تا حالا به این شکل و شدت ندیده بودم ازش...یه حس عجیب داشت بابایی!
خدارو شکر بابایی حس پدرانشو قبل از تولدت خیلی خوب بهت منتقل میکنه
و این میتونه واسه ارتباط کلامی بین تو و بابایی در آینده خیلی موثر باشه.
(چیزی که روانشناسای کودک میگن)
۲ آذر واسه چکاپ رفتم دکتر و گفت همه چی خوبه و بهم گفت پیاده روی رو شروع کنم تا واسه زایمانم
راحت تر باشم.الان یک هفتس که پیاده روی میکنم.گاهی وقتا با بابایی شبا میریم و گاهی وقتام به
خاطر سردی هوای شب، عصرا تو حیاط مامان جون اینا پیاده روی میکنم.
و گفت: مایعات زیاد بخورم تا شما زردی نگیری(یکی از نگرانی های بزرگ بابایی همینه که زردی بگیری)
به سفارش بزرگتر ها که میگن خنکی زیاد بخور. بابایی عرق کاسنی و... گرفته و مدام بهم
میگه: بخور بچم زردی نگیره. ایشالا که زردی نمیگیری عزیزم...
صدای قلبتو هم که دیگه حسابی بهش عادت کردم و هربار میرم با ذوق گوشش میدم.

مامانی این چند روزه که نیومدم برات بنویسم همش مشغول چیدمان دکور اتاقت بودیم...
اول از همه که تخت و کمدت رو با همکاری مشترک بابایی و دایی مسلم جا دادیم
رنگ تخت و کمدت سبز پسته ای هستش و طرح زی زی گولو!
تختت رو نوجوان گرفتیم...آخه از با تجربه ها که پرسیدم فهمیدم نوجوان بیشتر به دردم میخوره.
و اینکه خیلیا گفتن تخت نوزاد و تخت و پارک بچه توش گیر نمیکنه و یه جورایی ازش میترسه و
ترجیح میده کنار مامانش بخوابه...
به جای تخت نوزاد واست گهواره گرفتیم که طرح خرسی هست و رنگ آبی
سیسمونی هاتو هم چیدیم...
هنوز وقت نکردم عکساشو بگیرم و بذارم تو بلاگت اما سر فرصت حتما میام و میذارم اینجا...

تو تعطیلات عید قربان ( اواخر آبان) خانواده بابایی واسه دیدنمون اومدن پیشمون
گرچه خیلی کم موندن اما واسه روحیه منو و بابایی و تو خیلی خوب بود و یکی دوروزه در کنارشون
خوش گذشت بهمون...
اولین لحظه ای که بچه ها منو تو رو دیدن ( در واقع هیکل دونفرمونو ) کلی تعجب کردن!
و عمه جون سحر بود که مدام ازمون عکس میگرفت. 
عمه سودی هرکاری کرد که تو واسش تکون بخوری تکون نخوردی!
کاملا حس میکردم که به خاطر سرو صدای اطرافت و اینکه انگار احساس نا امنی میکردی خودتو محکم
یه گوشه جمع کرده بودی و تکون نمیخوردی!
هرچی باهات حرف میزدم که مامانی عمه اومده پیشت تکون بخور واسش و ... اما دریغ از یه حرکت!
فقط یه کوچولو به عمه سحر زدی که اونم در برابر مانورهایی که تو مواقع عادی واسه من میدی هیچ بود!
عمو محمد هم که با سونو فرضیش حدس زد دختر باشی و شدیدا هم تاکید داشت دختر هستی!
اما مامان جون مریم گفت :شکمت پسره ( دقیقا حرفی رو که هر کی منو میبینه میزنه )
راستی هانیه و مامانش و راضیه (همسایه مامان جون) هم باهاشون اومده بودن و هانیه ولکنت نبود
و همش دستشو گذاشته بود رو شکمم و میگفت: کی میاد؟ کی میاد؟
همون شب اول با وجود خستگیشون اومدن خونمون و وسایلتو دیدن و کلی ذوق کردن با سیسمونیات...
چون مامان جون (مامان خودم) سیسمونیاتو دو مدل داده بود هیچ کس نمیتونست درست حدس بزنه
که چی هستی!
مامان جون اینا روز ۴شنبه اومدن و جمعه برگشتن...حیف که زود برگشتن
قراره واسه تولدت مامان جون مریم زودی بیاد و عمو محمد قول داد که با عمه سحر واسه تولدت بیان
عمه سودی هم که بیچاره دور افتاده ازمون و نمیتونه بیاد...حیف

مامانی دیروز ساکتو واسه بیمارستان آماده کردم اونم با چه ذوق و شوق فراوونی!
دو دست لباس سیسمونی واست گذاشتم با بقیه وسایل لازمه
نمیدونم چرا احساس میکنم اومدنت خیلی زودتر از اونیه که باید باشه!
احساس میکنم اومدنت زیاد دور نیس و تو منو زیاد چشم انتظار نمیذاری
این شبا از بس قبل خواب به اومدنت فکر میکنم همش خواب تورو بیمارستان و زایمان و... میبینم
شبا قبل خواب یه سری انقباضاتی رو احساس میکنم که نشون دهنده نزدیک بودن زایمانه...
همه کارامو تقریبا انجام دادم واسه اومدنت...
موهامو هم رنگ کردم.(قهوه ای روشن.عسلی)
دکتر میگفت : اگه میخوای موهاتو رنگ کنی الان رنگ کن که بعدا بچت نمیشناستت و بی تابی
میکنه! (خیلی واسم جالب بود)
فردا هم قراره با بابایی بریم آتلیه عکس ۹ماهگی بگیریم...
و دیگه اینکه این یکی دو روزه با کمک مامان جون داریم واست یه جلیقه میبافیم
واسه اوایل تولدت که کوچولویی و هیچی اندازت نیس! تقریبا تمومه...
دیشب مشغول بافتن بودم که یکم شیطونی میکردی و اذیت میشدم و هر لحظه احساس میکردم
تولدت نزدیک باشه.بهت گفتم: مامانی یه چند روز دیگه صبر کن تا لباست تموم شه اونوقت بیا باشه؟
و تو هم بچه خوبی شدی و گوش دادی. آفرین فسقلیه من! 
بابایی میگه:خدا کنه قبل عاشورا دنیا بیاد (دقیقا ۱۵ روز دیگه تا عاشورا مونده)

چند کلام با فرشته کوچولوی مهربونم:
مامانی دقیقا تا آخرین مهلت زایمانم ۲۰ روز دیگه مونده نمیدونم تو این مدت ۲۰ روز چه روز یا شبی بیایی تو آغوشم و بشی همه دنیای منو و بابایی...
از خدا میخوام که این چند روز باقیمانده هم خودش مواظب هر دومون و مخصوصا تو باشه و یکی از همین شبها با اومدنت ۹ ماه انتظارمونو پایان بده
انتظاری که خیلی سخت بود و هست (مخصوصا این ماه آخر که دیر تر از همش میگذره)
اون اوایلش که ویار کشنده و طاقت فرسایی رو داشتم و کارم همش گریه بود
اما بقیه راه خدا رو شکر مشکلی نداشتم تنها و تنها انتظارت سخت بود و روزا دیر سپری میشه
سختی هایی که با تکونات و حرکاتت برام شیرین شد و خستگی هایی که با ضربه هات به شکمم
از بین رفت!
نمیدونم کدوم روز و ساعت و دقیقه و ثانیه ای متولد میشی؟
اما اینو بدون که واسه دیدنت منو و بابایی هردومون بی تابیم و طاقتمون تموم شده
نه تنها ما دوتا بلکه همه و همه.چه خانواده هامون و چه دوست و آشنا و اقواما...
همه و همه چه حضوری و چه تلفنی و اس ام اسی سراغ تورو میگیرن و میگن:فسقلی نیومد؟
خیلیا مشتاقن واسه تولدت بیان بیمارستان و از الان سفارش کردن که بهشون خبر بدیم
از خدا میخوام تورو سالم و سلامت بذاره تو آغوشم و تو زایمان هیچ خطری برات پیش نیاد
شاید این آخرین مطلبی باشه که قبل تولدت مینویسم برات...
شاید دفعه بعد با طنین صدای گریه هات تو این اتاق بیام و برات از تولدت بنویسم...
شاید......
اشک شوق رو گونه هامه عزیزدلم...یه حس خاصی دارم...احساس آرامش میکنم...
حس کسی رو دارم که چند ماه سختی های زیادی رو متحمل شده و حالا میخواد نتیجه اون
سختی ها و زحمتا و انتظارا رو ببینه
مسلما واسه هرکسی این لحظه ها شیرینه و حس خاصی داره!
قراره به قول معروف بار شیشه ای رو که ۹ماهه دارم حمل میکنم تو این چند روز به زمین بذارم
خدایااااااااااااااااااااااااااا به امید تو!

دوستان وبلاگی، واسه سلامتیه من و نینیم دعا کنین
التماس دعااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...
قربونت برم که دیگه کامل شدی.الان دقیقا ۲۳۰ روزه شدی... و هفته ۳۴ ام هستی...
و داری آماده میشی واسه اومدن به دنیای جدید.با زندگی جدید... 
کاش میدونستم دقیقا کی میخوای بیایی.البته میگن همه چی انتظارش خوبه و قشنگه اما مامانی من دیگه انتظارم به سر رسیده...
کی میخوای چشمای منتظرمو شاد کنی و بیایی؟
نه تنها من حتی بابا هم مدام انتظارتو میکشه و همش از تو و اومدنت حرف میزنه... 
دستشو میذاره رو شکمم و همش قربون صدقت میره و میگه: بابایی کی میایی؟
حتی وقتی داره رانندگی میکنه یه دستش به فرمونه یه دستش رو گذاشته رو شکم من
و داره باهات حرف میزنه... 
عسلم با وجودی که هنوز وجود خارجی نداری و تو وجودمی اما من و بابایی تو جمع دونفرمون تورو
اولویت قرار دادیم و انگار پیشمون نشستی
و تو همه حرفا و بحث ها و اتفاقا تورو شریک کردیم... 
وقتی یه اتفاق خوبی می افته و تو دقیقا همون لحظه بهم لگد میزنی
میگم: اااا بابایی نی نی هم شنید و ذوق میکنه... ![]()
و حتم دارم که تو هم همه اتفاقات اینجا رو شاهدی و حسش میکنی...
گاهی وقتا شدیدا دلم میخواد ببوسمت از رو شکمم و سرمو بذار رو شکمم و به اون تو گوش کنم ببینم داری چیکار میکنی؟ اما شدنی نیس... فقط بابا میتونه گوش کنه به کارات...ببوستت... و برام توصیف کنه...
اشکال نداره مامانی وقتی اومدی پیشم به جبران این ۹ماهی که نتونستم سر تا پاتو غرق بوسه میکنم
این روزا کلی واسه خودت بزرگ شدی و همه شکممو پر کردی...
موهات رشد کرده.ناخنهای پات و دستت در اومده.رنگ پوستت از قرمزی به صورتی تبدیل شده.و...

طبق ماههای قبلی این هفته رفتم دکتر واسه چکاپ ماهانه...
همه چی خوب بود...و مهمتر از همه صدای منظم و ریتمیک قلب کوچولوت بود که دیوونم میکرد! 
از خانوم دکتر خواستم که صدای قلبتو ضبط کنم و گفت اشکال نداره...
واسم گذاشت و کلی ذوقیدم و ضبط کردم که نگهش دارم
بابایی وقتی منو رسوند کلی تاکید کرد که صدای قلبشو یادت نره برام ضبط کنی...
آخه روز قبلش که رفته بودم بهداشت اونجا صدای قلبتو که شنیدم دلم ضعف رفت واست ![]()
به قول خانومه و عاطی(دختر دایی بابا) انگار اونجا بساط عروسی راه انداخته بودی... 
با صدای ضربان قلبت میشد یه دست بندری رقصید!
واسه بابایی که تعریف کردم گفت یادت باشه حتما واسم ضبط کنی...
وقتی بابایی شنید کلی خندید و میگفت چه خبره؟فسقلی داره چیکار میکنه؟
واقعا لذت بخش ترین صدایی که تا حالا شنیدم صدای ضربان قلبت بوده نفسم... ![]()
خانوم دکتر بهم سونو آخر رو داد. واسه اینکه ببینه سرت چرخیده پایین یا نه؟
واسه وضعیت آب داخل کیسه رحم...و اینکه زایمانم به چه شکلی راحت تره...
خدا کنه واسه طبیعی مشکلی نداشته باشم ![]()
میخوام موقع تولدت با همه وجودم حست کنم و بغلت کنم و مادر شدن رو به معنای واقعی بچشم...
مامانی تو واسم دعا کن مشکلی واسم پیش نیاد...منم واسه تو دعا میکنم که مشکلی تو زایمانم برات پیش نیاد تا با کمک هر دوتاییمون همه چی به خوبی تموم بشه.باشه عزیزم؟ ![]()
قرار شد ۲ آذر باز برم پیش دکتر و از ۲ آذر پیاده روی رو شروع کنم واسه زایمان راحت تر... ![]()
استرس دارم اما وقتی به تو و دیدنت فکر میکنم استرسم کم میشه...

وضعیت کنونیم هم یکم سخت تر شده و کمردردای بدی دارم...
تکون خوردنام.راه رفتنام.و حتی نشستن و بلند شدنم سخت شده و حتی گاهی وقتا غیر ممکن!
اما همه این سختیا به داشتن فرشته کوچولویی چون تو می ارزه...
وقتی مشغول کارای خونه میشم (البته دزدکی و دور از چشم بابایی) آخه نمیذاره و دعوام میکنه
به نفس نفس میافتم و یهو جفت پاهام به خاطر تحمل سنگینی وزنم بی حس میشن و خواب میرن...
وقتی میخوام بشینم یا بلند شم به هن هن هن می افتم و خودم خندم میگیره... 
وقتی میخوام جا به جا شم تو تختخواب دقیقا ۸ حرکت طول میکشه که جابه جا شم...
البته با کلی هن هن کردن و نفس نفس زدن... ![]()
بابایی این چند وقته خیلی کمکم میکنه.دستش درد نکنه...وقتی خونه اس من اجازه هیچ کاری رو ندارم منم سعی کنم تا قبل اومدن بابایی کارامو انجام بدم تا وقتی بابایی میاد خونه نخواد با تن خسته وایسه کار کنه...

مامانی. امروز آقاجون و مامان جون رفتن ست خوابت رو که سفارش داده بودیم برات اوردن
دستشون درد نکنه... ![]()
خیلی نازه.فکر کنم تو هم خیلی خوشت اومده بود ازش.آخه وقتی اوردنش کلی منو زدی
و بالا پایین پریدی... ![]()
امشب قراره دایی مسلم بیاد کمک بابایی تا دکور اتاقتو بچینیم...البته هنوز سیسمونیتو نیوردن...
قراره مامان جون روز عید قربان بیاره...
اما یه سری تغییراتی باید تو اتاقت بدیم که باید قبل از اوردن سیسمونی تموم بشه...

دلم نمیخواد تو وبلاگت از غم بنویسم عزیزم اما چون تو این اوضاع و احوال من این اتفاق افتاد
برات مینویسمش...
این هفته پسر واحد بغلیمون(هادی) به خاطر تصادف تو جاده فوت شد و کاملا خونه رنگ غم به خودش گرفت ![]()
وقتی که اینجا عزا شد یهو همه اقواماشون ریختن تو خونه و همش گریه میکردن و منو بابایی هم
خواب بودیم و از همه جا بی خبر!!! خیلی ترسیدم...و همش گریه میکردم...
منو ببخش مامانی که با گریه هام اذیت شدی... ![]()
دیگه به اصرار بابایی خونه نموندم و سه روز اول عزا رفتیم بیرون...
(خونه مامان جون.خونه خاله مامانی.و یه روزش هم رفتیم بیرون از شهر واسه ناهار...)
که خیلی اونجا خوش گذشت
با خاله طیبه و عمو آرمان رفتیم...به خاطر تو بساط کباب کنجه راه انداختیم...مزرعه ذرت هم کنارمون بود که عصرونه بساط بلال خوردن به راه انداختیم...کلی عکس انداختیم...آتیش خوشکلی به پا کردیم.و....
خاله طیبه هم هی به کارای من میخندید...به هن هن کردنام و راه رفتنام... 
به شوخی میگفت:خوب واسه خودت سرگرمی خوبی درست کردیااااااا 
چقدر خوبه که این روزا همه همه جوره هوامو دارن و هر کس سعی میکنه تو کارام بهم کمک کنه...حتی بلند شدن و نشستنم...که این وسط بابایی همه جوره هوامو داره و ازش ممنونم... 

با عمه سودی حرف زدم و همش حال تورو میپرسید و میگفت: خداکنه بتونم بیام واسه تولد نینی...
مامان جون مریم. هم قراره وقتی نزدیک تولدت شد بیاد پیشمون...خدا کنه عمه سحر هم بتونه بیاد
خاله مریم و خاله مهناز هم درگیر مدرسه بچه هاشونن حیف...اما خدا کنه بیان...
عمو محمد هم در صورتی که کار نداشته باشه میتونه بیاد...
چه خوب بود اگه همه اینجا بودن و دور هم جمعمون جمع میشد و تولد تورو با حضور همه
جشن میگرفتیم... 

ته دیگ حرفام ۱: دیشب با بابایی و دایی مسلم رفتیم "کنسرت موسیقی سنتی نیستان" به سرپرستی استاد سه تارم (آقای مبشری). واقعا کنسرت عالی بود. تو هم با بالا پایین پریدنات نشون میدادی که "شم موسیقیایی" قوی داری عزیز دلم... ![]()
ته دیگ حرفام ۳: یه خبر دیگه اینکه نی نی دوست مامان (نجمه) ۵ آبان به دنیا اومد. یه پسمل ناز که البته من هنوز ندیدمش اما مطمئنم مث مامانش خوشکل. و مامانی و گل پسر هستش...اسمش هم امیر رضاست این گل پسر...
ببخش منو اگه چند وقتیه واست ننوشتم...
این چند روزه با مامان جون همش مشغول خریدات بودیم و کلی واست خرید کردیم 

تقریبا دیگه خریدات تموم شد...
فقط تخت و کمدت مونده ![]()

این روزااااااا حسابی تپلو شدی و شیطونیات بیشتر و با مزه تر شده... ![]()
گاهی وقتا هم نمیدونم چیکار میکنی اون تو که یهو کل شکممو میلرزونی...
بابایی میگه بچم داره بندری میرقصه...
که احتمالا هم همینطوره!
حرکتات متفاوته گاهی وقتا مثل ماهی تو شکمم لیز میخوری!
گاهی وقتا مثل مار با سرعت از اینور به اونور میری! ![]()
گاهی وقتا زدنات کاملا منظمه انگار که قلبت دقیقا داره زیر دستام میزنه!
یا بعضی اوقات چهار دست و پا هر چهار گوشه شکمم رو میزنی انگار داری باهام کشتی میگیری! 
گاهی هم دقیقا وسط شکمم مدام در حال رفت و آمدی و هی میری و هی بر میگردی! ![]()
دقیقا همچین مواقعی میشینم ساعتها به حرکتات زل میزنم و قربون صدقت میرم عزیزم.![]()
بابایی هم میگه: بچم داره بازی میکنه اینقدر نیگاش نکن آب میشه! 
میگم اون تو جات تنگ نیس؟ آخه چه جوری تو نیم وجب جا این کارارو انجام میدی؟
دلم میخواد وقتی داری شیطنت میکنی همون لحظه شکمم رو مثل زیپ باز کنم و بشینم نیگات کنم
ببینم داری چیکار میکنی تو اون نیم وجب جای تنگ و تاریک!
صبح ها زودتر از من بیدار میشی و کلی منو میزنی که یعنی پاشم تورو سیر کنم... ![]()
شبها به خاطر سنگینی وزنم و کمر دردام به سختی خوابم میبره و کلی دست به دست میشم...
بدنم خیلی زود به زود خواب میره و مجبور میشم جهت خوابیدنمو عوض کنم
وقتی هم میخوام دست به دست شم کلی طول میکشه و سخته
و بابایی هم کلی بهم میخنده ![]()
ولی وقتی سختیامو احساس میکنه
میگه:واقعا درکت میکنم چقدر سخته...و دلش برام میسوزه...![]()
تا یکم صدای نفس زدنامو میشنوه زودی از خواب بیدار میشه و میگه: چیه؟چرا نفس نفس میزنی؟
(آخه واسه دست به دست شدنام به نفس نفس می افتم) ![]()
این روزا کارای روز مره واسم سخت شده...راه رفتنم به کندیه...زود به زود خسته میشم...
دستام خواب میره...کمر دردام باز شروع شده (مث اوایل حاملگی) و....
اما همه اینارو دارم به جون میخرم تا تو سالم باشی...و زودی بیایی ![]()
واقعا این روزا خیلی دیر میگذره...ماههای ۴.۵.۶ زود سپری شد اما حالا نمیگذره...
دلم میخواد زودتر تموم بشه و ببینمت...
روز شمار تو گوشیم درست کردم و هرروز میشمارم... 
الان دقیقا ۲۰۳ روز داری و باید بشی ۲۷۰ روز...
با حساب دکتر الان هفته ۳۰ هستم و وارد ۸ ماهگی شدم...
راستی مامان بازم سونو انجام دادم
ولی ندیدمت...آخه مانیتورش بالای سرم بود و نمیتونستم ببینم...حیف ![]()
خانوم دکتر واسه جنسیتت منو به شک انداخت و گفت:دکتر فرهمند زیاد اشتباه میکنه! ![]()
خودش هم گفت: جنسیتش مشخص نیس چون پاهاشو جفت کرده اما به نظر میاد ...... باشه! ![]()
خدا کنه هرچی هستی سالم باشی
مامان تو چقدر شیطون بلایی.مثلا ما خواستیم بقیه رو سوپرایز کنیم و به هیچ کس جنسیتتو نگفتیم.
اما انگار تو زرنگ تر از مایی و تو هم زدی تو کار سوپرایز و مارو سرکار گذاشتی و میخوایی ما رو هم
غافلگیر کنی آره؟!
امان از دست تو!
عمه سودی میگه:چون به ما نگفتین چیه حالا نینی شمارو هم سرکار گذاشته.ایول! ![]()
البته مامان جون چون نمیدونه چی هستی خریداتو هردو مدل گرفته! ![]()

دو هفته پیش خاله جون مریم و خاله جون مهناز با امید و زهرا و مهدی و عمو ابی
اومدن پیشمون و چند روزی اینجا بودن ![]()
بازم گیر دادن جنسیتتو بدونن که لو ندادیم و هرکدوم یه حدسی زدن...
خاله مهناز: دختر ![]()
خاله مریم: پسر (هر دفعه به یه اسمی صدات میکنه) ![]()
عمو ابی: دختر ![]()
مامان جون: پسر یا دوقلو! ![]()
دایی مسلم: پسر (حتی اسمتو هم انتخاب کرده بهت میگه نیما!) ![]()
دایی محسن و زن دایی: دختر ![]()
زهرا: دختر ![]()
امید: پسر ![]()
امید و زهرا هم مشتاق تر از همه نیم ساعتی یه بار می اومدن لمست میکردن
و میگفتن:خاله نینی خوابه یا بیدار؟
یه چیز خیلی جالب این بود که وقتی میرفتم خونه مامان جون پیش بچه ها تکونات و شیطونیات بیشتر میشد...!!
چون اونجا بچه ها (مهدی و علی محمد.امید و زهرا) بازی و سر و صدا میکردن... ![]()
انگار تو هم ذوق میکردی و میخواستی باهاشون بازی کنی که با صداشون بیشتر شیطونی میکردی...
اما وقتی می اومدم خونه خودمون تو آروم میشدی! ![]()
خیلی برام جالب بود این قضیه...

"مامانی حالا دیگه تو تقریبا کامل شدی و حالا دیگه موهات داره رشد میکنه و داری وزن اضاف میکنی
و از حالت استخونی در میایی و چربی های بدنت بیشتر میشه...پوستت از شفافی در اومده...
چشمات تو این ماه رنگ میگیره و نسبت به نور بیرون عکس العمل نشون میدی..."
خانوم دکتر گفت:وزنت تقریبا ۱کیلو ۲۰۰گرم شده (آخر ۷ ماهگی) و رشدت عالیه و داری تپل میشی ![]()
قربونت برم که الان بیداری و داری منو میزنی.زدنت هم شیرینه...
من دیگه برم یکم بهت برسم که انگار گرسنت شده...
دوستت دارم نازدونه من...
بووووووووس

بعدا نوشت۱: تخت و کمدت رو هم ست سفارش دادیم واسمون بیارن.اگه گفتی چه رنگی؟!
نه نمیگم تا خودت بیایی و ببینی! خدا کنه خوشت بیاد و دوستش داشته باشی. 
بعدا نوشت ۲: عمو محمد زحمت کشیده واسه تو و هوس من یه کارتن انار ترش
فرستاده. دستش درد نکنه خیلی خوشمزس...
میگه همش واسه نینیه تا بخوره و خوشکل بشه...
میسی عمو جون... ![]()
سلام قند عسل من...
عیدت مبارک فسقلیه من...

ماه رمضان با وجود تو!
امروز روز عید فطره و این اولین عیدیه که تو رو در وجود خودم دارم و در کنار ما هستی عزیزم...
ماه رمضان امسال به خاطر وجود تو روزه هامو نگرفتم و به جاش به تو رسیدم...
و در کنارش اگه خدا قبول کنه واسه سلامتی و صبور شدن تو قرآن میخوندم...
منو تو تو این ماه همش مشغول خوردن بودیم و حسابی روزه خواری کردیماااااا... 
خیلی دلم میخواست روزه بگیرم.البته نه همشو فقط یکی دو روزشو اما همینکه صبح میشد از گرسنگی هلاک میشدم و تو هم هی منو میزدی که یعنی: مامان پاشو من گشنمه... 
وقتی گرسنته و من هیچی نمیخورم حرکتات یواش تر میشه و انگار باهام قهر میکنی و خودتو لوس میکنی که من زودی احساساتی شم و بهت برسم...کلک! 
جدیدا حرکتات تند تر و ضربه هات محکم تر شده و این نشون میده که کلی واسه خودت هیکل به هم زدی و بزرگ تر شدی... ![]()
مخصوصا دیشب که نمیدونم چه خبر بود اون تو! انگار داشتی با فرشته کوچولوهااااا چه بازی میکردی که نمیذاشتی من یه جا بشینم و هی منو میزدی. ![]()
به حدی که کم کم داشت گریم میگرفت...
بابایی هم هی دستشو میکشید رو شکمم و میگفت: بابایی اذیت مامانت نکن گناه داره... ![]()
دقیقا تا ساعت ۵ صبح نتونستم از دست شیطونیات آروم بخوابم و هی وووووول میخوردی قربونت برم...
یه چیز جالب تو تکونات اینه که وقتی چیز شیرین میخورم زودی عکس العمل نشون میدی و بالا پایین میپری! ![]()
و یه چیز دیگه اینکه وقتی خوابیدم و تو بیداری رو هر دستی که میخوابم تو هم میری همون سمت و اون زیر میرااااا قایم میشی و هی میزنی... 
خب فسقلی چرا میری زیر شکم مامانی که له بشی؟
میری زیر شکمم و هی لگد میزنی منو که
یعنی:فااااااااااای فاااااااای مامانی خفه شدمااااااا اونولی بخواب! 
بلاااااااااااااااااااااااااا.خیلی شیطونی.
منم باهات لجبازی میکنم و تکون نمیخورم ولی بابایی زودی وساطت میکنه
میگه:بچم اشتباه کرده ببخشش.حالا درست بخواب که خفش کردی گلمو... ![]()
میگم:اااااا از الان طرفدار اونی؟ تقصیر خودشه رفته زیر میرااااا باید تنبیه بشه! 
ظاهر منم خیلی تغییر کرده و همه میگن خیلی تپلوووو شدم...مخصوصا کسایی که بعد از کلی وقت منو میبینن...
دیگه مث سابق نمیتونم صاف و راست راه برم و یه کوچولو پهن راه میرم... ![]()
هر روز کلی جلو آینه تورو دید میزنم و میسنجم ببینم چه تغییری کردی و چقدر دیگه ممکنه بیایی بالا؟

فال حافظ:
تو ماه رمضان با بچه ها(دختر خاله ها و دختر دایی های مامانی)افطار خونه دختر خاله مامانی(عزیزه)دعوت بودیم و همه کلی گیر داده بودن ببینن تو چی هستی و حسابی کنجکاو بودن ولی من فقط بهشون لبخند میدم و اونام بیشتر تو کفت بودن... 
رفتن دیوان حافظ اوردن و فال حافظ برات گرفتن که بدونن جنسیتت چیه؟
وااااااااااااااای نمیدونی چه شعر با ربطی اومد واست:
یارب این نوگل خندان که سپردی به منش
میسپارم به تو از چشم حسود و چمنش
گرچه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور فلک از جان و تنش...!
خیلی جالب بود!

۲۶ هفتگی و شروع ۷ ماهگی!
هفته گذشته واسه چکاپ ماهیانه رفتم پیش خانوم دکتر...
بازم ضربان قلبتو گرفت و بازم با همون حس قشنگ و دوست داشتنی صدای قلبتو شنیدم...
هربار که صدای قلبتو میشنوم چشمامو نا خود آگاه میبندم و میگم:عزیزم قربونت برم من...
اینبار هم همینطور.وقتی چشمامو باز کردم دیدم خانوم دکتر بهم نیگاه میکنه و میخنده.
انگار حس مادرانه و احساس قشنگمو درک کرد... 
ازش جهت خوابیدنتو پرسیدم گفت:یه چند وقته دیگه به وضوح حالت خوابیدنش از رو شکم
مشخص میشه.مثلا جای سرش و پاش و ...
اون نتونست تشخیص بده کدوم وری خوابیدی ولی خودم خوب حس میکنم.
مثلا بعضی وقتا از خواب که بیدار میشم میبینم شکمم یه وری شده!
معلومه که رفتی یه طرف شکمم جمع شدی...بلاااااااا 
امروز وارد هفته ۲۶ شدم و این هفته وارد ۷ماهگی میشم
تنها ۳ماه دیگه مونده تا تو رو ببینم... ![]()
نمیدونم چرا نمیگذره و دیر دیر زمان سپری میشه؟
خداکنه زودتر این سه ماه بگذره و تو سالم و سلامت به دنیا بیایی
انشالا....

ته دیگ حرفام ۱: "مامان جون مریم" از شیراز واست سیب گلاب دعا خونده فرستاده تا من بخورم و تو سالم و سلامت و خوشکل بشی.کلی سوره حضرت یوسف بهش خونده.دستش درد نکنه... ![]()

ته دیگ حرفام ۲: خاله لیلا (دوست مامانی) به خاطر اینکه جنسیتتو بهش نگفتم باهام قهر کرده و ناراحت شده از دست مامانی!
اما خب باید بهم حق بده چون قرار نیست به هیچ کس جنسیتتو لو بدیم تا همه انتظارتو بکشن...اینجوری جالب تره و مزش به همون موقع تولده... 

ته دیگ حرفام ۳: امید و زهرا خیلی کنجکاون بدونن تو چی هستی؟البته همه کنجکاون اما این دوتا بیشتر از همه! زنگ میزنن میگن: خاله تورو خدا.جون بچت بگو بچت چیه؟! ولی بهشون نمیگم...
امید میگه: خدا کنه پسر باشه و دی ماهی(مثل خودش) زهرا میگه: نخیر دختر باشه و آذری(مثل خودش) حالا مامان تو کدومشی؟ جنستتو که میدونم اما دی یا آذری؟؟؟ خدا کنه پاییزی باشی مث خودم...

ته دیگ حرفام ۴: ۱۵ شهریور سومین سالگرد پیوند من و بابایی بود که جشن کوچیک دونفره اما سرشار از عشق گرفتیم و خیلی به هردو و در واقع هر سه مون! خوش گذشت...
واسه بابایی کیک سفارش دادم و عصر همون روز با کمک خاله فهیمه رفتیم قنادی و گل فروشی و کیک و گل گرفتیم...زودی برگشتم خونه و مشغول چیدن میز شدم...ماه رمضان بود و بابایی زود میومد خونه.به همین خاطر میترسیدم به کارام نرسم و بابایی سر برسه که دیدم بابایی دیر کرد... منم به همه کارام رسیم...چراغارو خاموش کردم...شمع روشن کردم...آهنگ زیبای یادته اولین لحظه دیدار رو گذاشتم...بابایی رسید...فکر کردم یادش نباشه که سالگرد ازدواجمونه اما دیدم بابایی دقیقا از همون گل فروشی که من رفتم سه شاخه گل. به همون تعداد و رنگ هایی که من گرفته بودم واسم گرفته!!! البته من به نیت سومین سال پیوندمون و بابایی به نیت اینکه سه نفره شدیم!
خلاصه شب خیلی خوب و عشقولانه ای بود .کلی عکس گرفتیم و کادو بازار راه انداختیم و واسه خودمون رقصیدیم...ایشالا بعدها عکساشو میبینی گل قشنگم...

بعد از مدتهااااااااا سلام مامانی... 
ببخش اگه دیر اومدم واست بنویسم...آخه منو تو این مدت مسافرت بودیم...
رفته بودیم پیش خاله ها و عمه ها و عموها...
چقدر همه ذوقتو داشتن و چقدر هم که تو خودتو واسشون عزیز کردی عزیزم...! ![]()
هنوز نیومدی کلی واسه همه عزیز شدی و همه میخوان زودی بیایی
این مدت از بابایی دور بودیم هردو و اگه بابایی هم بود دیگه هیچی کم نداشتیم
اما بابایی به خاطر مشغله کاریش باهامون نیومد و منو تو با مامان جون و آقا جون رفتیم شیراز...
قرار بود فقط یک هفته بمونیم و بابایی آخر هفتش بیاد دنبالمون برگردیم اما....
بابایی اومد اما به خاطر خراب شدن ماشین و یه سری مسائل دیگه اجبارا منو تو باز یه هفته دیگه
موندنی شدیم و اینجوری شد که سفرمون ۱۵ روز طول کشید...
بابایی بعد از یک هفته که اومده بود پیشمون کلی ذوقتو کرد
و همش میگفت:وااااااااای فسقلی چقدر بزرگ شده! 
باورش نمیشد که تو واسه خودت کسی شدی و هیکلی به هم زدی عسیسم! ![]()
من خودم تغییرات شکمم رو کم احساس میکنم و حتی گاهی روزا احساس میکنم کوچیک تر شدی!
اما اطرافیان این تغییرات رو خوب احساس میکنن و میگن...
مخصوصا خاله ها و عمه ها اینو خیلی خوب فهمیدن و میگفتن تغییر کردم
عمه سحر و خاله مریم که بعد از یک ماه میدیدن منو میگفتن خیلی عوض شدم و تو بزرگ شدی...
قربونت برم که روز به روز کامل تر میشی
شیراز که بودیم طبق رسم و رسومات مامان جون یه جشن کوچولو با حضور دو خانواده گرفت
و قرآن زینتی واسه سلامتی مادر و جنین انداخت گردنم.دستش درد نکنه... ![]()
یه مهمونی کوچولو اما بیاد موندنی با حضور:مامان جون ها. آقا جون .بابایی .خاله ها. شوهر خاله ها.
عمه ها . عموها. زن عمو حسین. دایی مسلم. امید. زهرا. مهدی کوچولو.سارا.خاله معصومه و خاله
لیلا.عمه مینا....
کلی زدیم و رقصیدیم... ![]()
واااااااااای که چقدرم تو، تو این جشن خودنمایی کردی و بلااااااااااا شده بودی... ![]()
هی میرفتی وسط و بلرزون میرفتی... 
منم که این وسط مجری کارای تو و ادااا اطوار های تو بودم... ![]()
راستی بابایی وقتی رسید به مراسم واسه جفتمون یه دسته گل رز خوشکل اورد 
دستش درد نکنه... ![]()
همین طور عمو محمد هم واسمون یه شاخه گل خوشمل اورد...مرسی عمووووو جون ![]()
کلی هم عکس گرفتیم که به موقعش همشو میبینی
مامان جون خیلی تو زحمت افتاده بود...
واسه شام هم طبق رسم مامان جون آش آرمه داری درست کرده بود که خیلی خوشمزه بود
مامان جون بابایی هم واسمون آش ماست اورده بود که خیلی سوپرایز شدم و چسبید
آخه چند وقتی بود دلم هوای آش ماست کرده بود...دستش درد نکنه 
در کل شب خیلی خوبی بود و همه در کنار هم خوش گذروندیم...
جای دایی محسن و زن دایی مریم و علی محمد خیلی خالی بود...
فرداش(جمعه) هم به اتفاق خاله مهناز اینا.مامان جون و آقا جون و خانواده بابایی رفتیم تفریگاه برشنه
که خیلی چسبید و هوایی عوض کردیم... ![]()
مخصوصا منو بابایی که شدیدا دلمون میخواست بریم تو دل طبیعت
و مخصوصا منو تو که بعد از ویار وحشتناک دلمون یه هوای دلچسب و طبیعت بکر رو میخواست
دست عمو عظیم درد نکنه خیلی جای توپی برد مارو... 
الته من قبلا رفته بودم اینجارو اما بابایی ندیده بود و خیلی خوششش اومد...
خاله مهناز هم دوربین فیلمبرداری رو واسه تو اورده بود که کلی اونجا ازت فیلم گرفت
عمه سحر هم کلی عکس گرفت ازمون... ![]()
تو راه برگشت هم ماشین بابایی خراب شد و کلی ماجرا داشتیم
و تو روز پر ماجرایی رو سپری کردی فسقلیه من... ![]()
وقتی رسیدیم خونه دیگه خیلی خسته بودی و منم خسته تر...
این چند روز مسافرت،منو تو همش در گردش بودیم 
اول خونه خاله مهناز.بعد رفتیم خونه خاله مریم.یه روز مهمون عمو حسین بودیم.
بعدش خونه مامان جون بابایی. دوباره خونه خاله مهناز...
چند روزی هم با مامان جون و آقا جون رفتیم خرید سیسمونیات... ![]()
وااااااااای چقدر چیزای متنوعی داشتن بازار...
تاحالا چون تو فاز نی نی نبودم دقت نکرده بودم به اجناس سیسمونی و غیره...
وای که هر کدومو که میدیدیم کلی ذوقتو میکردیم ![]()
تقریبا بیشتر وسایلتو ست گرفتیم
چقدر امید وزهرا ذوق داشتن واست و هی نظر میدادن که خاله این رنگی به نینی میاد و...
خاله لیلا (دوست مامان) هم از مشهد واست یه عروسک خوشمل اورد دستش درد نکنه... 
مامانی واسه جنسیتت همه ذوق دارن بدونن چیه؟ اما قراره هیشکی ندونه و تا موقع تولدت
همه انتظارتو بکشن... ![]()
هر کی یه حدسی میزنه و جالب اینجاست که بیشتر حدس پسر رو میزنن...
بهم میگن: بهت میاد پسر داشته باشی... ![]()
گرچه عمو محمد هرکاریش کردم حدس نزد و هی با شیطنتت میگفت: انتظارش خوبه...! ![]()
و نمیگفت چی حدس میزنه...فکر کنم میخواست تلافی کنه که گفتم: بهتون نمیگم
و اما سونو گرافی و دیدن دوبارت...
از سفر که برگشتیم در اولین فرصت با بابایی رفتیم سونو گرافی ( ۱۷مرداد.۲۱ هفتگیت)
قربونت برم وای که چقدر دلم واسه دیدنت تنگ شده بود و چقدر انتظار دیدنت سخت گذشت...
هم واسه من هم واسه بابایی...
عزیزم وااااااااااای که چقدر بلاااااااااااااااتر شده بودی...
اول صدای قلبتو و شکل قلبتو واسمون گذاشت یه قلب کوچولو که مدام در حال تپیدن بود 
قربون صدای قلبت برم بابایی که اولین بار بود میشنید خیلی سوپرایز شد و براش جالب بود...
بعد سرت و چشماتو نشونمون داد...
دکتر باحالی هم بود و هی سر به سر بابایی میذاشت...
میگفت:متاسفانه به شما کشیده...
واااااااااااااااااای قربون کف پات برم...یه لحظه زوم کرد رو کف پات دلم میخواست بخورمش...
چقدر جلو دکتر خودمو کنترل میکردم!
دلم میخواست پاتو قلقلک بدماااااااااااا...حیف شد...
بعدش رو یه پات زوم کرد...رون باریک و تراشیدت.ساق قلمیت...عزیزم
چه لذتی داشت دیدن اعضای بدنت...
بعدش کامل تورو واسمون گذاشت که به بغل خوابیده بودی و انگشتاتو جمع کرده بودی
و داشتی انگشت شستتو می مکیدی...اونم با چه سرعتی...
هی در می اوردی هی باز میذاشتی تو دهنت...
قربونت برم عزیزم
واقعا لذت دیدن اون لحظه ها رو نمیتونم توصیف کنم
بابایی که همش خیره شده بود به مانیتور و محو تماشات بود... ![]()
تا این حرکتتو دید گفت:واااااااای مثل بچگی های خودم دستشو میخوره
دکتره گفت:آره متاسفانه...
جنسیتت هم که.......؟!؟!؟!؟! ![]()
این یکی دیگه باید سکرت بمونه و قرار نیس بگیم...
مزه اش به موقع تولدته...
واقعا واسه من و بابایی سلامتیت خیلی مهم تر از این چیزاس...
خدارو شکر که سالمی...
و هرچی هستی واسمون یه دنیا ارزش داری...
حتی حالا که میدونیم بازم داریم به سلامتیت فکر میکنیم نه هیچ چیز دیگه...
گرچه وقتی فهمیدیم چی هستی کلی ذوق کردیم ![]()
دقیقا همون حدسی رو که خودم میزدم شد...
بابایی هم همش به آقای دکتر میگفت: ۱۰۰٪ مطمئنین؟ دکتر میگفت:نه ۹۹٪ !!!
نمیدونم چرا به دلم اومده بود...
حالا بعد از سونو مدام راجع به تو و حرکاتت و اون دستای قشنگت حرف میزنیم با بابایی... 
حالا دیگه بابایی بیشتر بهت دلبسته شده و دوستت داره...
آخه تا حالا ندیده بودت و فقط توصیفات منو از سونو های قبلی شنیده بود...
هر وقت که از سر کار بر میگرده دستشو میذاره رو شکمم و بوست میکنه 
و باهات حرف میزنه و هی پارتی بازی میکنه
میگه:بابایی مث خودم بشیاااااااااا
مث خودم شیطون بشیااااا
رنگ چشمات خوشکل بشه هااااا
این چند رو شدیدا تو فکر رنگ چشاته و هی میگه:یعنی چه رنگی میشه؟!
دلش میخواد کهربایی بشه...
میگم :آخه به من بکشه یا به تو؟ ما که کهربایی نیس چشامون...
میگه:نه بچم چشمش رنگیه میدونم...
واسه من هر چی باشه فرقی نمیکنه...
اما به احتمال زیاد مشکی میشه رنگ چشمای مامانی مگه نه؟! ![]()
خلاصه روز به روز که بزرگتر میشی بحث تو و حرف تو تو خونه بیشتر میشه
دیگه شدی همه زندگی مااااااا ![]()
ایشالا به امید خدا سالم و سلامت میایی و زندگیمونو کامل میکنی...
خدایاااااااا میدونی چی ازت میخوام پس نا امیدم نکن...![]()
سلام عزیزم.نی نی کوچولوی خودم 
خوبی مامانی؟
بالاخره انتظار من به سر اومد و تو کوچولوی ریزه میزه تکون خوردی ![]()
قربون تکونات برم که مث خودت کوچولو و ظریفه...
تو کتاب نوشته حرکت های اولیه جنین مثل درست کردن "پاپ کرن" میمونه ![]()
فکر کردم شوخی کرده! ![]()
اما جدی جدی تکونات انگار پاپ کرن میمونه! 
مثلا انگار روزی ۲۰ تا دونه(یک مشت) پاپ کرن تو شکمم درست میکنن!
مخصوصا وقتی یه چیزی یا غذا میخورم تکون میخوری!
ای شکمووووووووو 
شایدم وقتی هیچی نخوردم و گرسنه ام و تو آرومی رمق و نای شیطونی کردن
و وووووول خوردن نداری 
البته من که نمیذارم تو زیاد گرسنه بمونی و هواتو دارم عسیسم 
حالا دیگه بابایی انتظار میکشه که حرکتاتو حس کنه (از رو شکم من)
البته طاقت که نداره هرشب سرشو میذاره رو شکمم و به کارای تو و
ورجه ووجه های تو گوش میکنه و برام توصیفش میکنه
میگه انگار یه ماهی داره تو آب تکون میخوره و صدای آب میاد! 
وقتی یکم بد میخوابم یا بد میشینم زودی تکون میخوری
یعنی مادر جاااااااااااااااااان مام هستیمااااا ![]()
حواست به من نیست؟
قربونت برم قند عسل مامان 
فدای قلب کوچولوت برم مامانی.امروز بالاخره صدای قلبتو شنیدم و کلی ذوقتو کردم ![]()
واااااااااااااااااااااااااای که هنوز صدای آهنگ قلب نازت تو گوشمه و میگه:تاپ! تاپ! تاپ! 
امروز رفتم بهداشت و خانوم دکتر واسم صدای قلبتو که مدتهاس انتظار شنیدنشو میکشیدم گذاشت
وااااااااااای همون لحظه چشمامو بستم و گفتم: عززززززیزم. و خدارو شکر کردم... ![]()
وای که چقدر قلبت ناز میزد و تند تند...
هی هم از زیر دست خانوم دکتر در میرفتی و شیطونی میکردی که باز پیدات میکرد! ![]()
ای شیطون بلای من...
الان دقیقا ۱۷ هفته و یک روز داری کوچولو موچولوی من.![]()
امروز داشتیم با بابایی حساب میکردیم که چقدر دیگه مونده تا تو نینی کامل بشی
راستی بابایی هم اومد بهداشت که صدای قلب خوشکلتو بشنوه
اما اینقدر شلوغ بود که بابایی مجبور شد بره و من تا ظهر اونجا معطل شدم...
ولی واسش توصیف کردم
راستی یه چیزی مامانی:
چند روز پیش علی محمد( نی نی دایی) داشت توپ بازی میکرد، توپشو واسه چند لحظه گم کرد
و داشت دنبال توپش میگشت... ![]()
اومده بود پیش من و به شکمم اشاره میکرد میگفت:عمه توپی؟( یعنی توپمو گذاشتی تو لباست؟)
واااااااااااااااااااای که همون لحظه همه غش شدیم از خنده! ![]()
آخه اون فسقلی که نمیدونه تو تو شکم منی و این توپ نیس همبازیه آیندشه...
البته وقتی ازش میپرسی عمه چی داره؟میگه: نی نی ![]()
ازش میپرسیم عمه میگه چی؟ میگه:وی وی ![]()
(به خاطر ویار اون موقع ها .فسقلی یاد گرفته ادامو در میاره) ![]()
خوبی عزیزم؟ قربونت برم گوگولیه من
میدونی چقدر این روزا انتظار تکون خوردنتو میکشم؟
میدونی چقدر بیتابم که تو تکون بخوری و من دستمو بذارم رو حرکتات و لمست کنم؟
میدونی اینارو اما بازم تنبلی میکنی و تکون نمیخوری؟
بابایی که همش اذیت میکنه میگه:
براش آهنگ "تکون بده خودتو نشون بده" بذار تا تکون بخوره! ![]()
البته تکون که میخوری اما چون هنوز فسقلی هستی من تکون خوردناتو حس نمیکنم!
خاله مریم میگه: بذار اینقدر بعدها تکون میخوره که عاصیت میکنه. اینقدر وووول میخوره
اینطرف اونطرف میره و واسه خودش فوتبال بازی میکنه که میگی: آروم باش...بذار بخوابم!
وااااای چقدر جذاب میشی وقتی بخوایی تو شکمم شیطونی کنی ![]()
قوفونت بشم مامان...
صبحها وقتی از خواب بیدار میشم دستمو میذارم رو شکمم و برات حرف میزنم
و حتی برات قصه میگم و میدونم که همه اینارو میشنوی و میفهمی...
شبها هم که میخوام بخوابم برات لالایی میخونم و چشمامو میبندم
و میگم: مامانی خوب بخوابی 
گاهی وقتا بابایی حسودیش میشه و میگه: همش که با اون حرف میزنی پس من چی؟ ![]()
میگم: ااااااا حسودی نکن دیگه نی نی هیشکی نیس باهاش حرف بزنه. تو اتاق تاریکش
(یعنی شکم من) حوصلش سر میره بذار واسش حرف بزنم تا نترسه و خوابش بره. 
بابایی میگه: تو از الان هواااااااااای اونو بیشتر داریاااااااااااا
از این حرفا بگذریم.
مامانی امروز رفتم دکتر (روانبخش) نوبت اصلیم ۱۶ تیر بود اما تو امروز یه شیطونی بد کردی
و باید حتما میرفتم پیش دکتر تا خیالم راحت بشه.
اول وزنمو گرفت که ۳کیلو اضاف کرده بودم.
بعد برام سونو کرد و گفت: رشد جنینت خوبه و هیچ مشکلی نیس(خدا رو شکر) ![]()
بعد تورو بهم نشون داد .گرچه واضح نبود و دستگاهش شفاف نشون نمیداد اما دیدمت!
قربونت برم مامان تا دیدمت دستتو گذاشتی رو صورتت و هی به سر کوچولوت میکشیدی.
حتما ازم خجالت میکشیدی آره؟ 
عزززززززززززززززززیزم
بعد دونه دونه اجزای بدنتو بهم نشون داد.
گفت: این قلبشه.این جمجمشه.این چشمشه.این پاهاشه.....
به بغل خوابیه بودی.
وااااااااااااااای که با هر بار تپش قلب کوچولوت قلبم تند تر میزد...
با تپیدن قلبت، سینت بالا و پایین میرفت
گفتم: صدای قلبشو واسم بذارین. گفت: نمیشه و دستگاهم صدا نداره
هنوز باید واسه شنیدن صدای قشنگ قلبت صبر کنم.
تا نوبت بهداشت ( ۲۲ تیر) اصلا طاقت ندارم تا اون موقع
گفتم: جنسیتش؟ گفت: مشخص نیس و هنوز مشخص نمیشه
عکس سونو رو هم بهم داد اما هیچی مشخص نیس توش
به بابایی که گفتم سونو دادم کلی دعوام کرد
و قهر کرد که چرا صداش نکردم اونم بیاد ببینه 
(آخه بابایی تو مطب نشسته بود)
قربونش بشم که ذوق تورو داره باباییت 
بعد هم خانوم دکتر بهم دوتا آمپول داد واسه شیطونی امروزت
قرص ویتامینی هم داد که همه چی توشه و رنگی رنگیه وقتی میخورمش کلی ذوق میکنم
که همه این ویتامینا میخواد به تو برسه!
واقعا تو این دوران شیرین هر کاری که واسه تو میکنم و هر چیزی که میخورم به ذوق تو هست
و اینکه همه اینها واسه تو هست انرژیمو صد چندان میکنه.
خدا کنه همه تلاشم با توکل به خدا و کمک اون چیزی جز سلامتی تو نباشه
خدایااااااااااااااااااااااااااااااا خودت بهم دادیش خودت مراقبش باش. ![]()
خودت بهم فرزند سالم و صالح بده. ![]()
خدایاااااااااااااااااااا به امید تو....

ته دیگ حرفام: اول خرداد تولد بابایی بود که تو اوج ویار من بود و نتونستم اونجوری که باید واسش تولد بگیرم...و بابایی هم اینو خوب درک کرد. به حسین (دوست بابایی) سفارش کردم که باند ماشین خوب واسم بخره به عنوان کادوی تولد. که زحمت کشید و واسم اورد. و اینجوری بود که تولد بابایی رو بهش تبریک گفتم... ایشالا سال دیگه با حضور تو نازنین جبران میکنیم واسش...
اینم تبریک من و تو به بابایی:
آرزویم این است 
نرود لبخند
از عمق وجودت هرگز...
عشقم تولدت مبارک...
از طرف مامان و نی نی ۲ ماهه!

وقتی تصورشو میکنم که روزی تو همه اینها رو خودت میخونی از ذوق نفسم تو سینه حبس میشه!
چه رویای شیرینیه اینکه تو در کنارمون باشی. 
امروز در حالی وبلاگت رو دوباره از سر میگیرم که تو تو وجود منی و الان دقیقا ۱۶ هفته هست که
وجودتو در خودم حس میکنم.
ببخش منو اگه اینقدر دیر وبلاگتو شروع میکنم نفسم.
به خاطر اینکه مامانی اولاش اصلا حالم خوب نبود و ویار داشتم.
این مدت خونه مامان جون بودیم و چقدر به مامان جون زحمت دادم
واقعا اگه اون نبود من باید به کی پناه می اوردم؟ با وجود ویار سخت و زجر آور
واقعا که داشتن پدر و مادر چه نعمت بزرگیه...دستش درد نکنه
و اما تو و زندگی جدید ما:
مامانی من و بابایی خیلی برنامه ها واست داریم... 
از زمانی که متوجه شدیم داریم نی نی دار میشیم زندگیمون از این رو به اون رو شده
و همش حرف از تو و اومدن تو هست.
ساعتها با بابایی راجع به تو فکر میکنیم و باهم حرف میزنیم...
و اینها چقدر شیرینه برای هردومون
و وقتی که تنهام دراز میکشم.......
چشمامو میبندم و دستمو میذارم رو شکمم و باهات حرف میزنم
و تصورتو میکنم.
مامانی تو اینارو حس میکنی؟
حرفامو میشنوی؟
میبینی چقدر از داشتنت تو وجودم شادم؟
خدارو شکر میکنم واسه اینکه داره بهم لیاقت مادر شدن رو میده.
همیشه و در همه حال دعا میکنم که سالم باشی ![]()
همین!
تنها چیزی که از خدا خواستم و میخوام همینه
چون هیچی برام مهمتر از سلامتیت نیس.
.
.
.
سلام فسقلیه مامانی...
مامانی من به خاطر ویااااااااار شدیدم و اینکه هیچی نمیتونم بخورم و به اصرار مامان جون
و آقا جون دارم میرم یه مدت میرم اونجا...
نمیدونم کی برگردم و کاملا خوب شم برام دعاااااااااا کن عزیزم
اینجا (خونه خودمون) بوی خیلی چیزا اذیتم میکنه...کل خونه واسم بو میده و آزار دهنده است! 
و این باعث میشه که هیچی نتونم بخورم و حالت تهوع بهم دست بده.
این چند وقتی که نمیتونم بیام و برات بنویسم منو ببخش...
اما زودی میام و برات مینویسم...
خدا کنه ویارم زودی خوب بشه و همه چی برگرده روی روال عادی خودش تا من بتونم از با تو بودن
و داشتنت لذت ببرم و ذوقتو کنم...
من دیگه برم.
تا خوب شدن و برگشتنم به خونه...
بای 
نفسم روزای اول که تازه فهمیده بودم تو وجودمی مث یه قصه بودی برام!
قصه شیرینی که صبح ها با زنگ تبریک اقوام و آشنا شروع میشدی و شب با خوابیدن تموم میشدی...
اینو به بابایی هم میگفتم که برام مث یه قصه هستی
اما حالا دیگه قصه نیستی یا اگه هستی یه قصه واقعی هستی برام چون هر روز با بیدار شدن بابایی
بیدارم میکنی.فکر کنم اون موقع صبح گرسنت میشه که من اون موقع احساس ضعف شدید میکنم!
وااااااااااااااای مامانی بذار از اولین اس ام اس بازی تو با خاله ها و عمه ها و زن عمو بگم که پیش
همشون چغلی منو کردی... 
بلاااااااااااااااااا کوچولوی من
ای شیطون حالا من حالم به خاطر ویار صبحگاهی خوب نبود تو هم نه گذاشتی نه برداشتی
پاشدی به همه اس ام اس دادی و کلی خودتو لوس کردی؟ 
اس ام اس هارو اینجا مینویسم تا بعد ها بخونیش و شاید واست جالب باشه:
نفس کوچولو: سلام بابایی. من گرسنمه ولی مامان خوابه! هیچی ام نمیخواد... 
بابایی: سلام نفسم. قربونت برم من. لگد بزن به شیکم مامانی تا بیدار شه غذا بخوری!
نفس کوچولو: آخه بابایی پاهای من کوچولو هست. هر چی لگد میزنم مامانی نمیفهمه! ![]()
که بعدش بابایی از شیرین زبونیات به وجد اومده بود و زنگ زد و گفت:
گوشیو بذار رو شکمت تا با نفسم حرف بزنم! 
و کلی سفارش کرد که پاشو صبحونه مفصل بخور که نفس گرسنه نمونه
زن عمو خودش اس داد که: سلام مامان کوچولوی نانازی.با نی نی خوابیدین؟خوب بخوابین.
واااااااای از دست شیطونی های تو که قبل از من جواب زن عمو رو اینجوری دادی:
نفس کوچولو: سلام زن عمو.مامانم خوابه اما من بیدارم و گرسنمه.
مامانم حوصلش نمیشه پاشه غذا بخوره تا من سیر شم!
زن عمو: مامانت کار خیلی بدی میکنه.حالا خودم دعواش میکنم خوشکلم. ![]()
انگار قصد نداشتی دست از چغولی هات برداری
نفس کوچولو: سلام عمه جون. تو هم مث مامانم خوابی؟ من گرسنمه اما مامانم خوابه.
عمه سحر: قربونت برم عمه. لگد بزن به شکم مامانت تا بیدار شه عزیزم.
واااااااااای تو ولکن نیستی تا تهران رو هم خبر کردی با این گرسنگیت.
نفس کوچولو: سلام عمه جون من گرسنمه ولی مامانم هیچی نمیخوره من سیر شم!
عمه سودی: الهی بمیرم تو هم مث عمه سر کلاس(دانشگاه)گشنته؟
مامانش از الان رژیمش نده بچمونو!
نفس کوچولو: عمه مامانم حالش خوب نیس که چیزی نمیخوره!
عمه: چرا؟؟؟ فسقلی به این زودی اذیتاش شروع شده؟ ویااااااااار کرده مامانش؟
نفس کوچولو: سلام خاله جون مامانم حالش خوب نیس و هیچی نمیخواد اما من گرسنمه
خاله مریم: سلام عزیزم.قربونت برم. اذیتش نکن مامانش!
سعی کن اگه خونه نمیتونی چیزی بخوری برو خونه مامان تا بوی غذا بهت نخوره
نفس کوچولو: خاله جون من نی نی ام.مامانم خوابه ولی من گرسنمه
امان از دست تو فسقلیه من!
خاله مهناز: مامانت هنوز نی نیه! نمیدونه باید قید خوابشو بزنه.قربونت بشم نخودی!
بعععععععله دیگه عالم و آدم رو با خبر کردی با این گرسنگیت...
آخه مامانی من اصلا حالم خوب نیس و ویااااااااااااار دارم و هییییییییچی نمیخورم...
صبحها فقط یه لیوان شیر. اونم به اصرار بابایی که ۱۰ بار از محل کارش تماس میگیره و سفارش میکنه
ظهر هم که بیشتر وقتا هییییییچی نمیخورم
و اگه خیلی ضعف کنم ماست خالی یا نون پنیر یا اگه خیلی دیگه پر خوری کنم
چند قاشق سوپ زورکی میخورم!
همین
حقم داری عزیزم که به خاطر گرسنگیت اینقدر شکایتم کنی...
خدا کنه زودتر خوب شم و به تغذیت برسم...
چون اینجوری خیلی بده. نگرانتم عزیزم...
بابایی رفته یخچال رو پر از خوراکی کرده اما من لب به هیچی نمیزنم...
چقدر بدم من نه؟ که بهت نمیرسم...اما قول میدم مامانی زودی خوب شم و جبران کنم واست...
فعلا که همش سر گیجه.تهوع. بی حالی. سر درد و.......دارم.
مامانی ۱۵ اردیبهشت نوبت دکتر دارم...برم ببینم تو دقیقا چند وقته تو وجودمی؟ و بزرگ شدی یا نه؟
واااااااای که چقدر دلم میخواد زودی تکون بخوری تا دیگه کاملا حست کنم.
چقدر منتظرم که قلب کوچولوت کامل شه و برام بزنه تا صدای قلب کوچولوتو بشنوم...
چه لحظه قشنگیه وقتی همه اینارو با هم یه جا حس کنم...
به امید اون روز روزامو سپری میکنم...
سلام نفس تازه من...
چه حس قشنگیه وقتی ببینی یکی داره تو وجودته و داره رشد میکنه.از خون و وجود تو تغذیه میشه
و روز به روز بزرگتر میشه..... و تو اون حس قشنگ و رویایی منی نفسم...
مامانی هفته گذشته(۳۱ فروردین) متوجه شدیم که تو داری به جمع دو نفره مون اضافه میشی
بذار برات توضیح بدم که هر کدوممون با این خبر چه حس و حالی پیدا کردیم...
وقتی با تست baby check up فهمیدم که تو تو وجودم شکل گرفتی خیلی ذوق زده شدم...خیلی
سریع به بابایی زنگ زدم و بهش گفتم اونم کلی ذوقتو کرد و همش میگفت مطمئنی؟ اشتباه نمیکنی؟
با اومدن بابایی قبل از ناهار رفتیم آزمایشگاه
(ببین چقدر ذوق زده تو بودیم که گرسنگی و ناهار رو بیخیال شدیم؟)
آزمایش خون ازم گرفتن و گفتن برین عصر بیایی واسه جواب...
ولی مگه ما طاقت داشتیم؟ گفتیم نمیریم تا جواب نگیریم!
خلاصه موندیم و نیم ساعته جواب گرفتیم
جــــــــــواب : مثبت! ![]()
واااااااااااااااااااااااااااای چه حس قشنگی داشتیم هر دومون! ![]()
من که اشک شوق میریختم و ذوق زده شده بودم بابایی هم همش میخندید و واسه اشکام اذیتم
میکرد!
واقعا اشک شوق داشت واسه لیاقتی که خدا بهم داده بود
یعنی واقعا من لیاقت داشتن فرشته کوچولویی چون تو رو دارم؟
اصلا اون حس و حال قابل توصیف نیس عزیزم....
اولین کسی که فهمید خاله فهیمه(دوست مامانی) بود که خیلی خوشحال بود و همش جیغ میزد
شب رفتیم پیش مامان جون و آقا جون و بهشون گفتیم که دارن صاحب نوه پنجم میشن!
هر دوشون و دایی مسلم تبریک گفتن و کلی خوشحال شدن
مامان زودی زنگ زد به مامان جون و عمه سحر و ازشون مژدگانی گرفت که دارن صاحب نوه اول
میشن خیلی خوشحال بودن...
حدس میزدم که اینقدر ذوق زده بشن آخه خیلی دوست داشتن نوه دار بشن.
عمه سحر که همش جیغ میزد و میخندید...
بعدش به عمه سودابه اس ام اس دادم: داری عمه میشی...
زودی زنگ زد و اصلا باورش نمیشد و همش میگفت: دروغ میگی!
میگفت: اشک تو چشمام جمع شده از ذوق...
فکر کنم احساس عمه سودی از همه جذاب تر بود
بعدش به خاله مهناز و خاله مریم گفتیم که کلی سوپرایز شدن و خیلی ذوق زده شدن...
همین طور زهرا و امید واسه اینکه تو به جمعشون اضافه میشی
ذوق عمو حسین و زن عمو هم جالب بود و کلی تبریک گفتن
دایی محسن و زن دایی هم کمتر از بقیه ذوق نکردن و خوشحال شدن
و اما عمو محمد که خواستم سر به سرش بذارم و غافلگیرش کنم اما خیلی زود لو رفت
و فهمید و خیلی ذوق کرد.
عمو محمد انگار واسه عمو شدن هم خیلی عجله داشت میگفت: نمیشه یکی دوماهه ردیفش کنی؟
بقیه دوستا و اقوام و آشنا با زنگ یا اس ام اس تبریک گفتن (مخصوصا دوستای مامانی با اس ام اس)
خاله لیلا(دوست مامانی) به بابایی اس ام اس داده بود:
سلام بابا علی. تبریک میگم.خداحافظ آرامش! خداحافظ خواب راحت! خداحافظ سکوت!
سلام بی خوابی! سلام شب بیداری!
میبینی مامانی همه اطرافیان چقدر خوشحالن که تو داری به جمعشون اضافه میشی؟
آخه نا سلامتی تو نوه اول خانواده پدری و نوه پنجم خانواده مادری هستی عزیزم
حتما واسشون خیلی دوست داشتنی و شیرین میشی گلم...
قربونت برم مامانی
از الان تا وقتی که چشمم به چشمای خوشکل و ناز و کوچولوت بیفته همراه با بابایی
و بقیه انتظارتو میکشیم و بی صبرانه منتظر دیدنت هستیم...
تنها آرزوم اینکه سالم و سلامت باشی... ![]()