شروع دوباره وبلاگ + تموم شدن ویار مامانی
وقتی تصورشو میکنم که روزی تو همه اینها رو خودت میخونی از ذوق نفسم تو سینه حبس میشه!
چه رویای شیرینیه اینکه تو در کنارمون باشی. 
امروز در حالی وبلاگت رو دوباره از سر میگیرم که تو تو وجود منی و الان دقیقا ۱۶ هفته هست که
وجودتو در خودم حس میکنم.
ببخش منو اگه اینقدر دیر وبلاگتو شروع میکنم نفسم.
به خاطر اینکه مامانی اولاش اصلا حالم خوب نبود و ویار داشتم.
این مدت خونه مامان جون بودیم و چقدر به مامان جون زحمت دادم
واقعا اگه اون نبود من باید به کی پناه می اوردم؟ با وجود ویار سخت و زجر آور
واقعا که داشتن پدر و مادر چه نعمت بزرگیه...دستش درد نکنه
و اما تو و زندگی جدید ما:
مامانی من و بابایی خیلی برنامه ها واست داریم... 
از زمانی که متوجه شدیم داریم نی نی دار میشیم زندگیمون از این رو به اون رو شده
و همش حرف از تو و اومدن تو هست.
ساعتها با بابایی راجع به تو فکر میکنیم و باهم حرف میزنیم...
و اینها چقدر شیرینه برای هردومون
و وقتی که تنهام دراز میکشم.......
چشمامو میبندم و دستمو میذارم رو شکمم و باهات حرف میزنم
و تصورتو میکنم.
مامانی تو اینارو حس میکنی؟
حرفامو میشنوی؟
میبینی چقدر از داشتنت تو وجودم شادم؟
خدارو شکر میکنم واسه اینکه داره بهم لیاقت مادر شدن رو میده.
همیشه و در همه حال دعا میکنم که سالم باشی ![]()
همین!
تنها چیزی که از خدا خواستم و میخوام همینه
چون هیچی برام مهمتر از سلامتیت نیس.
.
.
.
وَ إِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ